#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_414

امیر کمی این پا و اون پا کرد و بعد از بررسی اطراف و شاهین و من، سوار شد. هنوز هم نگاهش به من بود. نزدیکش بودم. آروم گفتم: حرف هام رو یادته؟

صورتش ناراحت شد و با سردرگمی به علامت منفی سر تکون داد. دنده عقب گرفت و از من دور شد. می دونستم آدمی نیست که همچین ریسکی کنه. به سمت شاهین رفتم و گفتم: کجا فرستادیش؟

جوابم رو نداد و به سمت خونه رفت. به چراغ های روشن ماشین که توی تاریکی فرو می رفت نگاه کردم. جاده ی ناهموار چراغ ها رو تکون می داد و صدای خش خش لاستیک ها روی سنگریزه ها هنوز همراه صدای جیرجیرک به گوش می رسید.

دستم رو روی گردنبندم گذاشتم. از روز اولی که توی بازجویی ها، بابک باهام مخفیانه صحبت کرده بود، از ریسک این کار باخبر بودم. حتی می دونستم ممکنه مجبور بشم به کارهای سخت تری از ساخت مخدر دست بزنم تا من رو وارد گروهشون کنند. اما قادری ندونسته کارم رو راحت کرده بود و دو سال منتظر آزاد شدنم مونده بود. هر چقدر اون موقع شانس آورده بودم و کارم راحت پیش رفته بود، حالا بدشانسی بهم رو آورده بود. اما چیزی این حقیقت رو تغییر نمی داد که مهم تلاشی بود که من کرده بودم و بابک هم همه چیز رو به بابا گفته بود. حالا بابا می دونست که من دوباره دنبال خلاف نرفتم و این ها برنامه ی قبلی بوده. بقیه اش دیگه مهم نبود. حتی اگر همین امروز کارم رو می ساختند.

نوری توی انتهای جاده ی خاکی توجه ام رو جلب کرد. چشم هام رو ریزتر کردم. نور چراغ های یه ماشین بود. صدای پاهای شاهین روی پله ها باعث شد با تعجب نگاهش کنم. ظاهراً انتظار اومدن کسی رو نداشت. از جلوی چشم هام رد شد و م*س*تقیم به سمت جاده دوید. سر جاش منتظر موند تا ماشین بهش برسه و با دیدن کسی که از پیکاپ پیاده شد، بی حرکت ایستاد. بعد از سکوت یک دقیقه ای، گفت: واسه چی اومدی؟

صدای یاس توی گوشم پیچید: به کجا رسیدید؟

- چرا تهران رو ول کردی؟

- تهران خبری نیست.

شاهین با عصبانیتی که سعی داشت کنترلش کنه گفت: مگه اینجا چه خبره؟!!!

یاس بی توجه به حرفش به طرف خونه اومد و من گردنبند رو زیر لباسم پنهان کردم. چند قدم برداشتم. متوجه صدای خش خش شد و به طرفم برگشت. صورتش توی تاریکی پیدا نبود اما متوجه حضورم شد. بعد من رو نادیده گرفت و از پله ها بالا رفت. من و شاهین دنبالش وارد خونه شدیم. شاهین فتیله ی چراغ رو بالاتر کشید و نور کمی توی فضا پخش شد. کم کم آسمون هم داشت گرگ و میش می شد. یاس کنار ظرف هایی که گوشه ای چیده شده بود قدم زد و گفت: تموم شد؟

شاهین جواب داد: آره. جنس زاهدان بهتر بود، خیلی بهتر، ولی چاره ای نداشتیم.

و با لحن سرزنش آمیزی ادامه داد: اگه تو با نعیم لج نمی کردی و میذاشتی درشون بیاریم از تو اون رنگ های تُخــ...


romangram.com | @romangram_com