#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_413
بعد به لفظ «حمایت» خندید و سر تکون داد. کنارم روی پله ها نشست. من خودم رو کنار کشیدم و از جام بلند شدم. دیگه حالم از همه ی این کارها بهم می خورد. وارد خونه شدم و به طرف دیگ رفتم که هنوز خالی نشده بود. مرد بی خیال زیر لب چیزی زمزمه می کرد. سیوان هم دیگ رو ول کرده بود و با مادرش حرف می زد. بقیه ی پنجره ها رو باز هم باز کردم که بخار سمی بیرون بره. بالای سر امیر که گوشه ای توی اتاق ب*غ*ل دراز کشیده بود ایستادم و گفتم: شماره رو حفظ کن.
آروم گفت: من زنگ نمی زنم... خودم بدبخت میشم. سر تو هم به باد میره.
بی توجه به حرفش، شماره رو آروم براش خوندم. انقدر رند بود که راحت تو ذهن آدم می موند. باز گفت: زنگ نمی زنم.
یه بار دیگه تکرار کردم. شونه بالا انداخت. جدی گفتم: امیر! این کار تموم بشه و ok رو از اون طرف بگیرند، من رو می کشند.
امیر اخم کرد و روش رو برگردوند. تأکید کردم: من رو می کشند. خودت هم تاریخ مصرف داری!
دیگه میل خودش بود که این زندگی رو انتخاب کنه یا برگرده تهران و راهش رو تغییر بده. چه برای من چه برای خودش، این کار یه بن بست کامل بود. بخار و بوی هوا کمی گیج می کرد. به سمت ساکم رفتم و رو به امیر گفتم: برو بیرون امیر. می خوام عوض کنم.
با اکراه بلند شد و رفت. واقعا دلم برای یه حموم خوب تنگ شده بود. با اینکه مدت زیادی نمی گذشت. اگر دیگ رو از روی گاز برمی داشتیم، می تونستیم آب گرم کنیم. امشب همین کار رو می کردم. بین لباس ها که مشخص بود هول هولکی جمع شدند، دنبال یه دست که به هم بخوره می گشتم. پوزخند زدم. تمام دنیا لباس های خصوصی من رو دیده بودند. عجب اوضاعی بود. بلوزی بیرون کشیدم که همراهش چیزی بیرون افتاد. یه جسم سنگین... ترسیدم که حیوون باشه. عقب رفتم و سریع پارچه رو کنار زدم. چیزی که از بین پارچه خارج شد، ناراحت ترم کرد. همون گردنبندی بود که یاس برام خریده بود. مدتی با گیجی نگاهش کردم. خودش ساک رو بسته بود. گردنبند رو توی دستم گرفتم و تکون دادم. دلم براش تنگ شده بود. فکر نمی کردم اینطوری احساسم رو درگیر کنه ولی کرده بود. باز بغض به گلوم فشار می آورد. به در نگاه کردم که کسی متوجه تغییر حالتم نشه. یه هلال ماه بود، پر از نگین. زنجیرش رو باز کردم و به گردنم انداختم. توی مخمصه ی بدی افتاده بودم. اما اگر جون سالم به در می بردم، هر طور شده خودم رو بهش می رسوندم. اینبار هیچ شکی نداشتم که انتخابم یاسه. اگر می تونستم این آدم ها رو به بابک می سپردم اما یاس رو نه. هیچوقت.
کنار پنجره نشسته بودم و تا جایی که دید داشت به حرکات شاهین و امیر نگاه می کردم که توی حیاط مشغول گفتگو بودند. هنوز سپیده نزده بود و چیزی جز سایه های محو دیده نمی شد. دو روز گذشته تا جای ممکن بهانه تراشیده بودم و وقت کشته بودم که یه فرجی بشه ولی بالاخره عصر دیروز کار تموم شده بود. کل شب رو بیدار مونده بودم که اگر قرار بود بلایی سرم بیاد حداقل هوشیار باشم.
شاهین به ماشین اشاره کرد و من که فهمیدم خبریه، سریع از اتاق خارج شدم. اوضاع سالن کوچیک خونه، عادی بود. هنوز فرصت بسته بندی و آماده کردن پیدا نکرده بودند. به سمت حیاط رفتم. شاهین با تعجب گفت: خواب و زندگی نداری؟
- شما گذاشتید خواب و زندگی برام بمونه؟
امیر کنار ماشین ایستاده بود و عجیب نگاه می کرد. ممکن بود آخرین باری باشه که می دیدمش. انگار نمی تونست من رو تنها بذاره. قبلاً هم همینطور بود. تا جایی که می تونست از من حمایت می کرد. دوست خوبی بود. به جز اشتباهی که با ساناز در حقم کردند... دلم نمی خواست زندگیش بهم بریزه. هنوز خیلی جوون بود. به سمتش جلو رفتم و جوری نگاهش کردم که حرف های سه روز پیش رو به یادش بیاره. دیگه حرفی از اون جریان نزده بودیم. نمی خواستم بهش فشار بیارم. شاهین جدی گفت: راه بیفت.
امیر در ماشین رو باز کرد اما سوار نشد. جلوتر رفتم و خواستم دوباره شماره رو زمزمه کنم که شاهین باز گفت: امیر!
romangram.com | @romangram_com