#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_412
پوزخند زد و گفت: حقشه.
من هم همین فکر رو می کردم. حقش بود. ادامه داد: به نعیم هشدار داد که قوطی ها رو سر به نیست کنه ولی انداختش تو دامن یاس و خودش رو کنار کشید. فکر می کرد خود یاس مثل همیشه تمیزکاری ها رو انجام میده... اما اینبار تلافی کرد!
باز پوزخند زد. من هم از نقشه ی مرتبشون خنده ام گرفت. انتقام بزرگی بود. می شد به کمتر از این هم راضی شد. گفتم: اون شرکت چی؟
- کارخونه به نام خود نعیم ثبت شده. شرکت هم به نام نور چشمی هاش! نمونه ی اون قوطی ها رو خودمون تو انبار هاش چپوندیم. مدارک رشوه هاش هم هست که هیچ جوری نتونه در بره!
- اون زیر زمین پایین شرکته!
- سعید همون شب پاکسازی کرد. وقتی فهمیدیم تو زدی به چاک!
- نزدم به چاک. رفتم...
- حالا هر چی!
باورم نمی شد کسی با پدرش همچین کاری کنه ولی در مورد یاس درک می کردم. می دونستم کسی براش پدری نکرده. همه که مثل بابای من نبودند تا از همه چیزشون به خاطر بچه هاشون بگذرند. دوباره یاد بابا افتادم و برای انجام کارم مصمم تر شدم. حالا که در جریان کار من بود، باید خودم رو جلوش نشون می داد. باید کاری می کردم که دوباره مثل قبل بهم افتخار کنه.
جلوی صورتم دست تکون داد. بهش نگاه کردم. به داخل اشاره کرد و گفت: حالا بهشون جنس بدهکاریم و تو هم باید گندی که زدی رو خودت جمع کنی!
داشت زیادی بهم اطلاعات می داد. معلوم بود که برگشتی تو کار من نیست. به محض اینکه کارشون تموم می شد... چیزی که زیاد بود سازنده، ابتکار من و جنس های کم خطرترم به دردشون نمی خورد. از عمد خودم رو باهاشون جمع بستم و گفتم: بعد چی؟ می تونیم خودمون رو بالا نگه داریم؟
ابرویی بالا انداخت و جواب داد: نعیم و کارخونه اش بیشتر بار روی دوشمون بود، تا حمایت!!
romangram.com | @romangram_com