#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_411

- تو همون رنگ ها، همون قدر که قرار بود بره اون ور.

- چی؟

با تعجب نگاهش کردم، دوباره گفت: وقتی تو رو تو اون بوتیک با یارو دیدن دیگه دیر شده بود... رنگ ها رو بار زده بودیم.

بعد با کینه به چشم هام زل زد و اضافه کرد: یاس تا آخرش هم زیر بار نمی رفت. حتی قبول نمی کرد تو بوتیک خبری بود... سر تو خیلی بچه بازی در آورد. هیچوقت اینطوری ندیده بودمش.

- ...

- که تو هم خوب جوابش رو دادی!

بغض توی گلوم نشست. پس کامیون از اول ماجرا طعمه نبود. به من اعتماد کرده بود. واقعاً اعتماد کرده بود. گفتم: این ایده ی انفجاری از تو بود که حالا با این کامیون سرشون رو گرم کنید؟

- ...

- از هر تهدیدی یه فرصت می سازی نه؟

- به من میگن «شاهین»!

- به خاطر پدرش کامیون رو راه انداختید؟ اون قوطی ها مارک کارخونه رو داره.

- پدرش...!


romangram.com | @romangram_com