#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_410

از خنگ بازیش، با حرص پلک هام رو روی هم فشار دادم و گفتم: یه چیزی گفت حالا... شوهر کدومه؟!!!

- حرفی بهت زد؟ اگه چیزی گفته بگو برم...

- نه. نه. چیزی نگفت. حرف تهران رو وسط کشید. همین.

امیر سر تکون داد و با نگاه چپ چپی به شاهین، ساکم رو به تنها اتاق ساختمون برد. شاهین دوباره به سمتم اومد. خواستم مدتی که اینجا هستیم رو بپرسم، خودش گفت: عجله کن... وقت نداریم. اگه بخوای من رو بپیچونی، همین جا میدم از وسط نصفت کنند!!

صورتش جوری بود که واقعاً حرفش رو باور می کردم. من تفنگ های توی دست سیوان و افرادش رو دیده بودم، شاید چیزهای دیگه ای هم ازشون بر می اومد. هرچند که به ظاهر سیوان نمی خورد، کاری به زن جماعت داشته باشه... ولی اینی که رو به روی من ایستاده بود هر کاری ممکن بود بکنه. به عقب نگاه کردم و دیدم کسی اطرافمون نیست و در هم بسته است. ملایم تر ادامه داد: تا سر مأمورها با اون کامیون گرمه باید این ها رو بسازی... بسته بندی و رد کردن با قاطر هم مونده... وقت می بره.

پس منظورشون از طعمه همچین چیزی بود. دیگه برام مهم نبود که جلوش به سادگیم اعتراف کنم. گفتم: بعد هم پلیس قوطی های رنگ معمولی رو ضبط کنه و... شما به ریشش بخندید؟

- ...

- من خیلی ساده بودم که اون روز ها حتی شک نکردم.

پوزخند زد و سر تکون داد. بعد گفت: عجله کن. قول این جنس ها رو به یه سری دادم. نمی تونم مشتری های اون ور مرز رو از دست بدم. میرن سراغ یکی دیگه.

اما نگاهش می گفت که مسئله جدی تر از مشتری از دست دادنه. هرچند که گذشتن از این سود چند صد میلیونی بی زحمت هم آسون نبود. گفتم: وقتی جنسی تو بساطتون نیست چطور قولش رو دادید؟ به امید اینکه من بسازم؟!

با نفرت نگاهم کرد و گفت: اگه تو گند نمی زدی و به پلیس نمی گفتی، جنس ها بود!!

- ...


romangram.com | @romangram_com