#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_409
بلند بلند شروع کرد به خنده و بیشتر حرصم رو در آورد. داد زدم: خنده ات رو ببر یه جای دیگه!
ولی بی توجه به حرفم با خنده گفت: عادت می کنی!
عادت می کردم؟ به این بی خبری؟! نه نمی تونستم. با حرص دو قدم فاصله ی بینمون رو طی کردم و گفتم: نخند...
باز کار خودش رو کرد. داد زدم: تاوانش رو پس میدی.
- هیچ گهی نمی تونی بخوری!
یقه اش رو گرفتم و محکم به عقب هولش دادم. اصلاً حال خودم رو نمی فهمیدم. انتظار همچین حرکت صریحی رو نداشت. نزدیک بود پخش زمین بشه اما خودش رو نگه داشت و هر دو مچم رو از خودش جدا کرد و داد زد: برو بشین سر جات!
مثل خودش داد زدم که بغضم رو مخفی کنه: الان خوشحالی روانی؟
به عقب هولم داد و دست هام رو ول کرد. چند قدم عقب عقب رفتم اما چشم از صورتش برنداشتم. با اخم گفت: داد و قال نکن... بتمرگ!
نگاهی به اطراف انداختم. مردها به ما زل زده بودند. امیر هم بیرون اومده بود و سوالی نگاهم می کرد. خوشبختانه کسی خودش رو قاطی نکرده بود. شاهین رو به همه گفت: هیچی نیست... دلش واسه شوهرش تنگ شده، ولی اینجا خونه ی خاله نیست!
تند تند نفس می کشیدم و عصبانی بودم ولی سعی کردم خودم رو کنترل کنم. مردها سر کارشون برگشتند و شاهین به امیر گفت: برو ساکش رو از ماشین بیار.
امیر با اخم به طرف ماشین شاهین رفت که دور پارک شده بود. شاهین صداش رو پایین آورد و رو به من که حالا روی پله ها نشسته بودم. گفت: چیه؟ فکر می کردی با رومئو طرفی؟... می خواستی رو آب خونه نسازی که حالا از من طلبکار شی!
بعد دور شد و توی محوطه قدم زد. وقتی مدام احساس من رو تحقیر می کرد، انتظاری نداشتم که انقدر ساده حرف از رومئو بزنه. شاید یه روزی باور اینجور داستان ها برام سخت بود اما حالا درکشون می کردم. حتی اگر چیزی که ازش دم می زدم، یک طرفه باشه... امیر با ساک برگشت و با تندی پرسید: چی میگه؟ شوهرت کیه؟
romangram.com | @romangram_com