#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_406

خوب به حرف هام گوش می داد، ادامه دادم: امیر یه شماره بهت میدم، خودم نمی تونم ولی تو سعی کن باهاش تماس بگیری... سرگرد احمدی...

عقب رفت و با چشم های درشت شده گفت: چی میگی تو؟ عقلت رو از دست دادی؟

- گوش بده... بگو از طرف وفا بهمن فرما تماس می گیری. آدرس اینجا رو بده، خیلی زود، تا اینجا رو پاکسازی نکردند.

- من نمی تونم!! پای خودم گیره. خودم اینجا کار می کنم، همه من رو می شناسند!!

- وقتی همکاری کنی تخفیف می گیری. من نمی تونم بذارم همچین آشغالی بیفته دست مصرف کننده ها.

با دلخوری گفت: از کی آنتن قورباغه ها شدی؟

- امیر! من هیچوقت قاطی این ک*ث*ا*ف*ت کاری نشده بودم. از همون اولش.

- اگه فهمیده باشند کارت تمومه...

با ترس به پشت سرم نگاه کرد. برگشتم و سیوان رو جلوی چارچوب دیدم. اخم کرده بود. خیلی عادی دست تکون دادم و گفتم: الان میام.

ولی چشمش به سمت دیگه ای چرخید. به همون طرف نگاه کردم. ماشین شاهین داشت نزدیک می شد. امیر سریع گفت: یه نفر رو میشناسم، از مرز ردت می کنه.

جدی گفتم: مسئولیت همه ی این ها با منه... من نمی خوام از مسئولیتم فرار کنم.

به نشونه ی منفی سر تکون داد و گفت: مخت تعطیل شده؟!!


romangram.com | @romangram_com