#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_405

حالا چند دقیقه ای بود که سیوان توی آشپزخونه با مادرش حرف می زد و امیر بیرون تنها بود. دیگ رو به مرد کناریم سپردم و گفتم: بیرون کار دارم.

دستشویی بیرون بود و بهانه داشتم. سریع حرکت کردم. امیر با موتور ماشین ور می رفت. صداش زدم.

حواسش نبود. با عصبانیت تکرار کردم: امیر!

برگشت و با دیدن من، دقیقاً پشت سرش از جا پرید. گفتم: کارت دارم.

دست های روغنیش رو نشون داد و گفت: الان؟

انقدر بی خیال بود که نمی فهمید مواظب حرف زدن ما هستند. به اطراف چشم چرخوندم و آروم گفتم: امیر تنها امیدم به توئه.

با کنجکاوی بهم خیره شد و گفت: چی میگی؟

- کار این ها تموم بشه، نمی دونم باهام چکار می کنند.

یه قدم جلو اومد و با نگرانی گفت: مگه چکار کردی؟

- به پلیس یه چیزهایی گفتم. شاهین هم فهمید.

دهنش از تعجب باز موند و بعد گفت: راست و حسینی بگو ببینم چی شده؟!!

حوصله ی توضیح دادن نداشتم. فقط گفتم: کارم تموم بشه یا قراره اینجا نگه ام دارند، یا سر به نیستم کنند.


romangram.com | @romangram_com