#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_404
به آشپزخونه ی پشت اتاق اشاره کرد و گفت: این هم مادرشه.
و به سیوان که از در بیرون می رفت، نگاه کرد. نفسم رو فوت کردم و گفتم: خود شاهین کدوم گوریه؟
- نمی دونم.
- پس فهمیدی که اون یاس اصلی نیست!
- کیه که ندونه؟ طرف سرشناسه!! از اون ع*و*ض*ی هاست. نمی دونی من رو با چه وضعی آوردن اینجا. همین شاهینه دستور داده بود! هنوز یاد ساناز بدبخت می افتم.
- به روش نیار، واسه خودت بد میشه.
با ناراحتی گفت: می دونم. خودم رو زدم به اون راه. تو رو که اذیت نمی کنه؟
- نه. اونقدر دیوونه نیست که سر به سر من بذاره.
لای در ایستادم و به سیوان گفتم: قراره الان شروع کنم؟
دستش رو پشت کمرش برد و خیلی جدی گفت: وقت تنگه... تند به کار شو.
با همون امکانات شروع کردم و امیدوار بودم که خرابکاری نکنم. حداقل برای گرفتن مقیاس ها وسیله بود و ماسک و دستکش هم برام آورده بودند. یکی از مردهایی که اومده بود تا حدی با کار آشنایی داشت و کمکم می کرد. معلوم بود که خیلی عجله دارند. انقدر که به اینجا و این مواد اولیه ی نامرغوب راضی شدند. حتی نتونستند سازنده ای رو جور کنند و از من _ با این همه دردسر دنبالم _ استفاده کردند تا کارشون رو راه بندازم. اما این همه عجله برای چی بود؟
هربار که به دست هام خیره می شدم، سر درد می گرفتم. من باید با این دست ها کارهای بزرگی می کردم، نه اینکه زندگی آدم ها رو به خطر بندازم. چرا این کارها برام عادی شده بود؟ از دست خودم حسابی دلخور بودم. خیلی چیزهایی که لازم بود، نداشتم. اون همه دقت و اندازه گیری توی آزمایشگاه و استفاده از مواد اولیه ی خوب کجا و این آش شله قلمکار کجا؟! کم مونده بود فضله ی مرغ هم بهش اضافه کنیم. از فشار زیاد و ناراحتی سگ شده بودم و پاچه ی همه رو می گرفتم. خبری از شاهین نبود و می ترسیدم نتونم به موقع با بابک تماس بگیرم. بدتر از همه اینکه آدم های اطرافم، به خصوص سیوان مراقب حرف های من و امیر بودند و پیش نمی اومد که با هم تنها صحبت کنیم.
romangram.com | @romangram_com