#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_403

- همون چیزی که تهران لنگش بودیم... مجبور شدم دوستم رو تهدید کنم!

- اهوم

با لحن کنایه آمیز گفتم: قبل از خ*ی*ا*ن*ت بعضی از دوست هام!!!

ابروهاش بالا رفت و خودش رو مظلوم کرد که با رنگ چشم ها و موهاش اصلاً کار سختی نبود. گفت: عجب رفیق های نامردی پیدا میشن!!!

لبخند کوچیکی زدم. ادامه داد: می خوای اینجا درست کنی؟

- نمی خوام... مجبورم!

چند ساعت بعد همون زنی که دیشب دیده بودم همراه دو مرد به ساختمون اومد. ظاهراً کارش فقط آشپزی بود و از بقیه ی اتفاق ها سر در نمی آورد. دو مرد چند تا دیگ و تشت فلزی همراه خودشون آورده بودند و یه اجاق گاز و کپسول. یه سری وسیله ی آزمایشگاهی هم بود که بعضی هاش اصلاً برای این کار، کاربردی نداشت. به وسیله های دور و برم خندیدم و از سیوان پرسیدم: با این ها قراره کار کنم؟

سر تکون داد و گفت: نمی تونی؟

- می تونم... اما هیچ تضمینی تو کار نیست که چی از آب در میاد.

- کارت را بکن.

مردها مشغول جا به جا کردن وسیله ها شدند. از امیر پرسیدم: پلیس به این اطراف هیچ نظارتی نداره؟

- این ها خویش و قومی کار می کنند... پلیس خودش رو جر هم بده نمی تونه هیچی از دهن کسی بیرون بکشه.


romangram.com | @romangram_com