#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_402
سطل ها و باکس رو پشت جیپ جا دادیم و با دست تکون دادن، حرکت کردیم. همه چیز عادی و روزمره به نظر می رسید. گفتم: این ها غیر قانونی اعلام شده... نمی ترسید؟
سر تکون داد و با لهجه ی غلیظ گفت: اون ها باید از ما بترسن!
- کیا؟ این چیزها ضررش فقط به مردم بیچاره می رسه!
- ...
- مردم خودتون.
- روستامان را دیدی؟
متوجه منظورش شدم. می دونستم این روستاها از نظر امکانات خیلی ضعیف هستند و بیشتر درآمدشون هم حتماً از بازارهای فصلی و کشاورزی خودشونه... گفتم: وضع روستاهای استان های دیگه هم دست کمی نداره... حالا چون اینجا مرزه به چشم میاد.
با سر حرفم رو رد کرد. پوزخند معنی داری زد و چیزی نگفت. من چیز زیادی از زندگی این مردم نمی دونستم. در جایگاهی نبودم که قضاوت کنم. دیگه حرفی نزدم. وارد جاده ی اصلی شدیم و ده دقیقه بعد دوباره راه رو به سمت جاده ی سنگلاخی دیگه ای کج کرد. ظاهراً قرار نبود به همون خونه ی قبلی برگردیم.
کمی توی جاده روند تا بالاخره پشت یه سری درخت و تپه ی کوتاه، ساختمونی پیدا شد. بیشتر شبیه یه ویلای خیلی کوچیک و مرتب اما با نمای آجر و سنگ بود. شکل خیلی خاصی نداشت و جلب توجه نمی کرد. ماشین رو پشت ساختمون پارک کرد. دو نفر بیرون اومدند که یکیشون امیر بود. با دیدنش نفس راحتی کشیدم. به سمت سیوان اومد و با هم سطل ها رو بیرون آوردند.
برای هم سر تکون دادیم و من وارد خونه شدم که فقط یه سالن و یه اتاق بود و در آشپزخونه هم به داخل سالن کوچیک باز می شد. نگاهی به اطراف انداختم. خونه مسکونی نبود. فقط فرش و چند پشتی داشت. حموم داخل بود اما دستشویی رو خارج از ساختمون ساخته بودند. نه برق... نه گاز... نه آب لوله کشی... با تاسف اخم کردم. آبش احتمالاً از رودخونه ی پشت ساختمون تامین می شد. سر و گوش آب دادنم تموم شد. اینجا چیز رمزآلودی نداشت. رو به امیر که سمت ساختمون می اومد گفتم: صبح کجا رفتید؟
- من رو پیاده کرد، خودش رفت!
سطل ها رو نشون داد و گفت: این ها چیه؟
romangram.com | @romangram_com