#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_401

حرفی نزدم و منتظر سرنوشتم موندم. جاده کاملاً سنگلاخی و صعب العبور بود. انقدر که راه کوتاه سمت روستا، 15 دقیقه طول کشید. جیپ رو گوشه ای نگه داشت و گفت: بیا.

خودش زودتر پایین پرید. با دلشوره و اکراه پیاده شدم. چاره ای نبود. می دونستم که حرف زدن زیاد باعث میشه که خیلی احمق جلوه کنم، همراهش حرکت کردم. من با شاهین اومده بودم و دلیل نداشت که به من حمله کنه. اگر قرار بول بلایی سرم بیاد که خود شاهین زحمتش رو می کشید!! به اطراف چشم چرخوندم. یه روستای قدیمی بود. خونه های توی دیدرس، مثل روستاهای توی راه از گل و سنگ ساخته شده بود. روی هم سوار شده بودند و تا خود کوه بالا می رفتند. بعضی از ساختمون های خارج از محدوده ی اصلی از آجر ساخته شده بود.

جلوتر از من راه افتاد. توی کوچه های پیچ در پیچ سر سبز حرکت می کردیم. می دونستم که از مسیر دور افتاده تر روستا حرکت می کنیم اما گاهی مردها و زن ها و بچه هایی با لباس های محلی از کنارمون رد می شدند. همه به من چپ چپ نگاه می کردند و حق هم داشتند. کوچه کم کم شیب دار می شد. گفتم: پشت این کوه عراقه؟

از من فاصله داشت. به عقب نگاه ناجوری انداخت و گفت: کردستانه!

ابرو بالا انداختم. حالا بیا ما رو بخور! کردستان عراق رو هم خودی می دونست!... ادامه داد: دورتر از این کوه.

باز ساکت شدیم. مرد با چند نفر احوالپرسی کرد. توی کوچه ای پیچید. بالاتر رفتیم و در نهایت جلوی خونه ای با در فلزی کوبه دار ایستادیم. چند بار در زد. مدتی منتظر موندیم تا کسی لای در رو باز کرد. مرد جوونی بود با شکل و شمایل بقیه ی مردهایی که دیده بودم. با سیوان دست داد و به من زل زد. سیوان چیزی به کردی گفت و مرد در رو بیشتر باز کرد و برگشت به داخل. گفتم: کجا رفت؟

- میاد.

مرد جوون با کتی روی دوشش برگشت. در رو بست و توی کوچه، جلوتر از ما به راه افتاد. از بالا به کوه و زمین های اطراف نگاه کردم. بیشتر قسمت ها سبز بود. هوا عالی بود و اگر همراه خانواده اومده بودم، یکی از بهترین سفر های زندگیم می شد. تا به حال به این ناحیه مسافرت نکرده بودیم.

جلوی در کوتاهی متوقف شدند که وقتی باز می شد، چند تا پله به سمت پایین می خورد. هر دو داخل رفتند. سیوان به من نگاهی کرد و منظورش این بود که راه بیفتم. همراهشون رفتم. از راهروی تنگ و تاریکی وارد محوطه ی اصلی شدیم و بعد جلوی طویله ایستادیم که درش از سمت دیگه ای باز می شد. هر دو با هم گفتگویی کردند و مرد جوون وارد طویله شد. با دو سطل بزرگ در بسته بیرون اومد. کاغذ مارک دور سطل ها کنده شده بود و به نظر سنگین می رسید. سطل ها رو روی زمین گذاشت و به سیوان چیزی گفت. از اینکه باید مدام به لحن و حرکت دست هاشون توجه می کردم که متوجه منظورشون بشم، خسته شده بودم.

سیوان به من نگاهی کرد که به طرفش برم. در سطل رو که پلمپ بود باز کرد و به من خیره شد. فهمیدم برای چی اینجام. منتظر تأیید من بود. دستم رو داخل پودر سفید رنگ بردم. لمسش کردم و بو و مزه اش رو امتحان کردم. افدرین بود. علامت دادم که در ظرف رو ببنده و با سر تأیید کردم که همون چیزی هست که شاهین می خواد.

سیوان دسته ی پول رو از جیب داخل کتش بیرون آورد و به مرد جوون داد. مرد اشاره ای به طویله کرد. پول ها رو نشمرده ب*و*سید و توی جیبش گذاشت. بعد با احترام به سیوان دست داد. سیوان وارد طویله شد و با باکس کوچیک چوبی بیرون اومد. باکس رو به دست من داد و با مرد خدافظی کرد. زیاد سنگین نبود. برای مرد جوون که اخم روی صورتش بود، سر تکون دادم. سیوان سطل های بزرگ رو با یه حرکت بلند کرد و با هم به سمت خروجی رفتیم.

وسط کوچه مرد دنبالمون دوید. با همون اخم باکس رو از من گرفت که خیلی باعث تعجبم شد. بدون هیچ حرفی جلوتر راه افتاد. مسیر برگشت رو از پشت روستا انتخاب کردند که کمتر توی دید باشیم. البته مسیر صخره ای و شیبدار بود که فهمیدم اگر باکس توی دست هام بود نمی تونستم حرکت کنم. هر دو مرد خیلی عادی و راحت حرکت می کردند و من به زور پایین می رفتم. صدای زمزمه های صحبتشون، گاهی به گوشم می خورد. وقتی پایین رسیدیم به سمت جیپ رفتیم. هیچوقت فکر نمی کردم توی زندگیم همچین جاهایی رو تجربه کنم. شالم رو کامل پایین کشیده بودم که لباس هام خیلی توی ذوق نزنه.


romangram.com | @romangram_com