#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_400

زن با چند تا نیمرو توی ماهیتابه ی بزرگ برگشت و سفره ی نون هم پهن کرد. مردها مشغول خوردن شدند. خوشحال بودم که جلوشون شال روی سرمه. سر سفره کسی حرفی نمی زد، اگر هم چند کلمه ای رد و بدل می شد به فارسی نبود. بعد از غذا تمام مدت منتظر بودم که با امیر تنها بشم اما کسی از جاش تکون نمی خورد. حتی نمی تونستم ببرمش تو اتاق. خیلی زشت بود. شاهین هم حتماً اجازه نمی داد. رو به شاهین گفتم: قراره چکار کنیم؟ میریم سراغ قوطی های رنگ؟

- ما دیگه کاری با اون کامیون نداریم.

- پس...

- برو تو اتاق بخواب، فردا با سیوان میریم جایی.

- کجا؟

- برو بخواب.

مرد تو روی من اخم کرده بود. ظاهراً حضور یه زن معذبشون می کرد. بالاخره از رو رفتم و با نگاهی به امیر بلند شدم. می دونستم تا نرم کسی حرفی نمی زنه. حداقل امیر حرف هاشون رو می شنید، اگر اون رو هم نمی پیچوندند!! تمام شب به زور یک ساعت خوابم برد. یا ترس این رو داشتم که کسی از در وارد بشه و خفه ام کنه یا اینکه فردا نتونم با بابک تماس بگیرم. امیر هم که حسابی باهاشون قاطی شده بود.

همراه همون مرد که شاهین «سیوان» صداش زده بود، سوار جیپ بودم و حواسم به پژوی شاهین بود که با امیر از پشت سر می اومدند. نگاهی به مرد انداختم که با خونسردی رانندگی می کرد و چند تار موی خاکستری بین موهای پرپشتش داشت. سبیل و ابروهای کلفتش خیلی برام غریبه بود. محکم دست هام رو توی هم قفل کرده بودم و با ناراحتی به اطراف نگاه می کردم. جاده واقعاً خراب و خلوت بود.

وارد فرعی شدیم. به عقب برگشتم و با دیدن ماشین شاهین که به راه خودش ادامه داد و نپیچید، چشم هام درشت شد و گفتم: کجا داریم میریم؟

ماشین شاهین همچنان دور می شد و به شدت احساس تنهایی می کردم. مرد نگاه تحقیرآمیزی به من انداخت و در حالیکه به زور متوجه فارسی حرف زدنش، می شدم گفت: نترس.

نباید اجازه می دادم که بفهمه من می ترسم. نفس عمیقی کشیدم و جدی گفتم: نمی ترسم.

- میریم دوا بیاریم.


romangram.com | @romangram_com