#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_399
- خودت اینجا چجور کارهایی می کنی؟
- همون کارهای قدیم... رد کردن خرت و پرت. هم از مرز، هم شهرهای دیگه.
- چطوری گیر نمی افتید؟
- کولی، قاطر... جایی که ما خودمون رو می زنیم به کوه، سرباز هم جرأت نمی کنه بیاد.
کنارش نشستم. دیدن امیر، جرقه ای توی ذهنم زده بود. باید راضیش می کردم که سر بزنگاه با بابک تماس بگیره. دوباره امید به دلم برگشته بود. صداش رو پایین آورد و گفت: چرا خودش بلند شده اومده؟!!
شونه بالا انداختم و با ترس گفتم: امیر! من اینجا چکاری ازم بر میاد؟
با تعجب گفت: تو!!... هیچی.
با اخم ادامه داد: حالا نترس. من اینجام. نمی ذارم کسی واست شاخ شه.
سر تکون دادم. شاهین و هر دو مرد وارد خونه شدند. مرد تازه وارد نگاه عجیبی به من انداخت و به سبیلش دست کشید. طرف دیگه ی اتاق نشستند. حضور من رو نادیده گرفتند و مشغول صحبت شدند. اینکه خود شاهین م*س*تقیم وارد عمل شده بود، خبر از خطرناک بودن اوضاع می داد. حدس می زدم، امیر هنوز نمی دونه که شاهین، یاس نیست! امیر زیر لب گفت: کسی نگفته برا چی آوردنت؟
- دقیق نه... شاید می خوان چیزی بسازم!
- اینجا؟!!
- نمی دونم.
romangram.com | @romangram_com