#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_398
- خودت دیدی هر کاری کردم که تعقیبم نکنند!
با پوزخند و تأسف سر تکون داد. می دونستم تا هزار سال دیگه هم حرف های من رو باور نمی کنه. دوباره پرسیدم: تا کی قراره اینجا بمونیم؟
- فعلاً یه شب... تا بچه ها بیان.
- بچه ها کی اند؟
دیگه جوابی نداد و بقیه ی غذاش رو تموم کرد. به مرد بیرون خونه ملحق شد و من هم دو تا لقمه خوردم که توی این هیری ویری، راهی بیمارستان نشم! ساکم رو به یکی از اتاق هایی که زن نشون داد بردم. هوای مرداد، اینجا گرم نبود. خوشحال بودم که الان زم*س*تون نیست. مشغول عوض کردن لباس هام شدم و بعد از شیشه ای که گوشه اش شکسته بود، به بیرون نگاه کردم. شاهین قدم می زد و منتظر به جاده ی دور از خونه نگاه می کرد. همون جا کنار پنجره نشستم و زانوهام رو جمع کردم. به همون طرفی که شاهین نگاه می کرد خیره شدم. کاری به جز انتظار نداشتم. چند بار توی مسیر با تبلتش ور رفته بود و یه بار هم تماس تلفنی داشت. حتماً همین موقع ها آدم هاش می رسیدند.
ده دقیقه بعد ماشینی توی جاده پیدا شد. خلاف جهتی که ما با ماشین اومده بودیم، توی جاده حرکت می کرد. با نزدیک شدنش، شاهین به طرفش رفت و چراغ توی دستش رو بلند کرد. جیپ بود که به طرف خونه پیچید و نگه داشت. دو مرد داخلش نشسته بودند که هر دو لباس های مخصوص کردی به تنشون بود. پیاده شدند. یکی از مردها محکم به شاهین دست داد و من با دیدن مرد دوم، کش مو از دستم افتاد.
خودش بود... امیر... به سمت خونه حرکت می کرد. سریع شالم رو محکم کردم. به طرف در اتاق رفتم و جلوی نگاه پر از تعجب پیرزن، خودم رو جلوی در اصلی انداختم. همین که در باز شد، داد زدم: امیر!
مثل کسی که روح دیده باشه، نگاهم کرد. چشم هاش توی این نور کم هم همون قدر آبی بود. بعد از چند لحظه به خودش اومد و دستگیره رو ول کرد. بازوم رو گرفت و گفت: وفا خودتی؟! اینجا چکار می کنی؟
وارد خونه شد و من گفتم: نمی دونم... اوضاع تهران بهم ریخت. این ها چیه پوشیدی؟!
به لباس هاش نگاه کرد و گفت: اینجا باید شبیه خودشون باشی تا تحویلت بگیرند.
به لباس های رنگی رنگی زن که به سمت آشپزخونه می رفت، نگاه کردم. قرار بود از این به بعد اینطوری بپوشم؟! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: بگو ببینم... اینجا چه خبره؟
امیر با خستگی گوشه ای روی زمین نشست و گفت: والا من هم نمی دونم چرا فرستاده دنبالمون!...
romangram.com | @romangram_com