#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_397

با گذشتن از چند روستا که نمای خونه هاش از گل و سنگ بود. بالاخره اینجا متوقف شدیم. وسط طبیعت، بین درخت های جنگلی بلوط. خونه به نظر خالی می رسید ولی اینطور نبود. یه زن و مرد مسن داخل بودند. نه تیر برق، نه سیم تلفن، هیچی... حتی چراغ هاشون رو هنوز روشن نکرده بودند. شاهین رو می شناختند و به من با شک نگاه می کردند. وارد خونه شدیم و وسایل رو جا به جا کردیم اما لباسم رو در نیاوردم. چیزی که ناهار به حساب بیاد نخورده بودیم و من گرسنه بودم. تعارف زن برای غذا رو رد نکردم، با اینکه شاهین مجبور شد حرفش رو برام ترجمه کنه.

نزدیک یک ربع به یه گوشه نشستن و فکر کردن گذشته بود که زن چراغ ها رو روشن کرد و برای هر دومون ظرف غذا آورد. نور ضعیف اتاق، آدم های غریبه، بوی غذای ناآشنا،... حتی نتونستم قاشق رو از ظرف بلند کنم. نمی دونستم چه اتفاقی قراره بیفته. دلم بدجور آشفته بود. بعد از چند دقیقه شاهین لقمه اش رو قورت داد و گفت: بخور!

- نمی تونم.

- از این خوشت نمیاد؟

- ...

- اینجا هتل نیست که هر وقت خواستی، سفارش بدی!

با نگاه عصبانی به صورتش گفتم: چجوری غذا بخورم، وقتی نمی دونم پدر و مادرم حالشون خوبه یا نه؟ نمی دونم یاس کجاست.

پوزخندی زد و گفت: هنوز میگی یاس؟!

- ...

- تو روی من داشتی جلوی مأمورها بهش خ*ی*ا*ن*ت می کردی!

- خ*ی*ا*ن*ت؟!!

- ...


romangram.com | @romangram_com