#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_396

از اون جایی که حالم خوب نبود، با همین جمله ی ساده هم داشتم به گریه می افتادم. خودم رو کنترل کردم و جلوی صورت متعجبش با صدای گرفته ام ادامه دادم: هیچ جای دنیا با زن ها اینطوری رفتار نمی کنند! من باید برم دستشویی!

چشم هاش رو باریک کرد و با اخم و تخم گفت: خیله خب. الان می رسیم آبادی... صبر کن.

به سمت پنجره برگشتم و به منظره ی کوه ها و دشت های اطراف جاده نگاه کردم. دوباره صورت یاس وقتی زیر گلوم چاقو گذاشته بود، یادم اومد. نمی دونستم الان راحت شده که من رو دور انداخته یا نه؟! پلک هام رو بستم و سعی کردم به این فکر کنم که بابک وقتی مدتی می گشت و جایی من رو پیدا نمی کرد، فکرش به سمت غرب کشیده می شد. خوابم نمی برد. دوباره به جاده نگاه کردم. خلوت بود و ماشین هایی که بر می گشتند پر از بار و خرت و پرت بودند. ولی ما برعکس همه داشتیم با این کامیون بار می بردیم. گفتم: من واقعاً دوستش داشتم.

- ...

- دارم.

- ...

- تو هم...

عصبانی نگاهی انداخت و گفت: درباره ی چیزی که نمی فهمی حرف نزن.

- جور دیگه ای نمی تونم رفتارت رو توجیه کنم!

- چون همه چیز رو با دنیای حقیرانه ی خودت می سنجی. چیز بزرگتر از این تو مغزت جا نمیشه!!

فکر می کرد خیلی از من بیشتر می فهمه. نمی دونست اونی که شعارهای فمینیستی می داد و به عشق اعتقاد نداشت، من بودم!!! خنده ام گرفته بود. گفتم: مطمئن باش چیز بزرگ تر از این وجود نداره.

ساعت حدود 8 شب بود که بالاخره به مقصدمون رسیدیم. بین راه فقط یه بار پیاده شدیم که به اصرار من بود. احتیاج داشتم که دراز بکشم. تمام استخون هام کوفته بود. هیچ نظری در مورد کاری که برای انجامش اومده بودیم، نداشتم. در کمال تعجب من، اصلاً به سمت بانه نرفتیم. بلکه مسیرمون در جهت اطراف مریوان بود. شهر رو دور زده بودیم و کامیون به طرف انباری توی حومه ی شهر رفته بود. خودمون همچنان به مسیر ادامه داده بودیم. فقط می دونستم که داریم به سمت مرز کردستان عراق میریم.


romangram.com | @romangram_com