#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_395

- حداقل من دختر مردم رو بازیچه نمی کنم... مردونه میام جلو.

پوزخند زدم. اضافه کرد: به حساب اطلاعات تو، کامیون یا توی کردستان مونده یا قرار نیست دیگه از تهران خارج بشه.

- ...

- از نظر اون ما تا چند ماه یا حتی سال دیگه دست به کاری نمی زنیم، چه برسه به خارج شدن از تهران با این کامیون.

- ولی اون همه ی احتمال ها رو در نظر می گیره. حتماً مشخصات این کامیون رو به ایستگاه ها داده.

با خنده ی بلند گفت: حالا از کجا معلوم که بارش قوطی های رنگ معمولی نباشه؟!

- خودم می دونستم تو این کامیون چیزی نیست. اون روز تو شرکت نقش بازی کردید که من رو امتحان کنید. اون اداهایی که با قوطی در میاوردی... همه اش نقش بود.

- من می دونم دارم چکار می کنم.

روی صورتش لبخند جا خوش کرده بود. یاد حرف های یاس افتادم. اون روز حرف از پنجره ای می زد که من دلم می خواست. از تنها نذاشتن من می گفت. دلم گرفته بود... خیلی... چیز دیگه ای نگفت. با اخم به جاده زل زدم. یاس تمام روزهای هفته ی آخر، من رو بازی داده بود که ببینه امتحانم رو چجوری پس میدم. این حالم رو بدتر می کرد.

سر ظهر بود و منتظر بودیم که به آبادی برسیم و چیزی برای خوردن تهیه کنیم. مسیرمون از کمربندی ها بود، نه از داخل شهر. یاد ساک هایی افتادم که موقع سوار شدن توی پارکینگ، داخل صندوق گذاشته بود. گفتم: یکی از ساک ها مال منه؟

- آره... اگه دردسر درست کنی، اصلاً لازمت نمیشه!

بدون نگاه به من خندید. می دونستم می خواد اذیتم کنه. همین که یه ساک لباس و وسیله از اون زیرزمین برام بیرون آوردند، یعنی هنوز قرار نیست بمیرم. شاید هم فقط می خواستند دلم به این خوش باشه و هر کاری می خوان، انجام بدم. شاهین پخش ماشین رو روشن کرد و صدای گیتار توی فضای گرفته پیچید. به لباس هام نگاه کردم. هیچوقت انقدر ناجور نپوشیده بودم. همون لباس های دیشب بود. شلوار کتون مشکی و مانتوی مشکی ساده، با یه شال شکلاتی و مشکی. خودش اما کت و شلوار مرتب کرم پوشیده بود با پیراهن قهوه ای سوخته، البته کتش به چوب لباسی آویزون بود. همه ی مصیبت ها همیشه مال من می شد. بلند گفتم: من دستشویی دارم.


romangram.com | @romangram_com