#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_393
- فعلاً فقط تو دم دستی. به محض اینکه...
حرفش رو خورد و دوباره ادامه داد: جایگزین برات پیدا کنیم، تکلیفت روشن میشه.
- فکر می کردم همون روز کامیون حرکت کرده، تو هم باهاش رفتی!
- تو کی هستی که بذارم از برنامه ریزی های بزرگمون باخبر بشی؟! دیدی که اشتباه هم نمی کردم.
- دیشب اونجا چکار می کردی؟
- ما هم خبرچین های خودمون رو داریم. می دونستم که قادری داره یه قدم بلند بر می داره. اما از محلشون خبر نداشتم. اومده بودم نزدیک خونه اش سر و گوش آب بدم.
- کسی رو که لباسش رو پوشیدی، کشتی؟
جواب نداد. گوشه ای نگه داشت و گفت: یه بطری آب از داشبورد بردار صورتت رو بشور... ما دو تا مرغ عشقیم که داریم میریم از بانه ال ای دی بیاریم. فهمیدی؟
چشمم به کامیون در حال بازرسی افتاد. از ما دور بود. آب رو برداشتم و پیاده شدم. صورتم رو شستم و با دستمال خشک کردم. هوا آفتابی بود. گفتم: نمی ترسی داد و بیداد کنم؟
از توی ماشین گفت: مجبورم می کنی یادآوری کنم که خانواده ات تهرانند، خودت هم مجرم فراری هستی!
داخل ماشین برگشتم و گفتم: چرا فکر می کنی من احمقم؟! به قول خودتون که با پلیس همکاری کردم، حتماً خانواده ام تحت نظر پلیسند... اصلاً چرا فکر می کنی خانواده ام برام مهمه؟! بعد از این همه مصیبت!
- از اونجایی که واسه دختر قادری به این روز افتادی! از خانواده ات می گذری؟!!
romangram.com | @romangram_com