#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_391

با جنونی که تا به حال ازش ندیده بودم به سمتم حمله کرد. خودم رو عقب کشیدم ولی فایده ای نداشت. از شونه بلندم کرد و چاقو رو زیر گردنم فشار داد و داد زد: به خاطر من؟؟؟!!!

شاهین با کمال میل رهاش کرد. پوزخندش رو از پشت سر یاس می دیدم. همه بی حرکت منتظر تموم کردن کارش بودند. به چشم هاش زل زدم که توی صورتم می چرخید. چیزی نگفتم. فشارش رو بیشتر کرد. فقط کافی بود تیزی چاقو رو یه بار حرکت بده. با صدای خشدار و عصبی گفت: تقصیر خودم بود. همه اش تقصیر خودم بود.

اشک توی چشم هام نشست. انقدر جلو اومده بود که می تونستم نفس های مقطعش رو روی صورتم حس کنم. دلم نمی خواست با این وضع ببینمش. می دونستم دردش چیه. آهسته گفتم: اگر آرومت می کنه، ببر!

چند ثانیه فقط نگاه کرد. صورتش از پشت پرده اشک هام تار شده بود. دست هاش شل شد. عقب رفت و چاقو از دستش افتاد. باز عقب تر رفت و با صدای آرومی که به زخمت شنیده می شد، گفت: ببرش!... از من دورش کن.

شاهین بازوهاش رو گرفت. پلک زدم. بلندش کرد و با نگاه پر نفرتی به من، به سمت اتاق هدایتش کرد. رو به سعید که با دهن باز خیره بود گفت: چیزی نیست. فقط شوکه شده... اون بطری رو از جیب کتم بیار.

یه دستمال کاغذی از بسته ی توپی شکل توی داشبورد برداشتم و روی چشم هام کشیدم. موقع حرکت کردن، یاس حتی از اتاق بیرون نیومد که ببینمش. نگران خودم نبودم. بالاتر از سیاهی که رنگی نبود. به قول بابک قرار نبود چیزی درست بشه... حالا خراب تر شدنش چه اهمیتی داشت؟! اگر قرار بود بمیرم توی همون آپارتمان این کار رو کرده بودند، احتیاجی به منتقل شدن من نبود.

به کامیون حمل بار شرکت، دقیقاً با همون پلاکی که به بابک داده بودم، نگاه کردم. با فاصله ی زیاد رو به روی ما توی جاده حرکت می کرد و ماشین های دیگه ای بینمون بود. می دونستند که درباره ی قوطی ها به بابک گفتم، جمله های آخرم به بابک، وقتی شاهین سر رسید، همین بود. اما خیلی راحت همون کامیون و بار رو توی جاده راه انداخته بودند. بعید می دونستم توی قوطی ها اصلاً مخدری باشه! حتماً برای دور زدن پلیس از این کامیون استفاده می کردند و جنس های اصلی جای دیگه بود.

مهم تر از همه اینکه دو کیلومتر جلوتر به ایست- بازرسی می رسیدیم و شاید بابک به مأمور های ناحیه اخطار همچین محموله ای رو داده بود! یا شاید با غیب شدن من، مسئله رو منتفی کرده بود. به هر حال در مورد سلامتی من مسئولیت داشت. اما مهمترین نکته این بود که به لطف اطلاعات سوخته ی من، تصور می کردند که این بار خیلی وقت پیش رفته و به دست مصرف کننده ها هم رسیده! حتماً توی تهران پیگیری می کردند. شده بودم یه بار اضافی روی دوش بابک... توی هیچ کدوم از نگهبانی های جاده ای تهران و قزوین و زنجان هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود. هر چند که من تا همین 20 دقیقه ی پیش بی هوش بودم. حالا که به شهرهای غربی نزدیک تر می شدیم، مسئله فرق می کرد. اوضاع جدی تر شده بود. دستمال دیگه ای برداشتم که بینیم رو پاک کنم، صدای شاهین بلند شد: یه کاری نکن دوباره ناکارت کنم!

هر چی از تهران دورتر می شدم، جریان برام واقعی تر می شد. بینیم رو پاک کردم و گفتم: نگران نباش، گریه ی من چیزی از پیروزی تو کم نمی کنه!!!

- نگران نیستم.

- همیشه منتظر همچین لحظه ای بودی. نه؟

- گفته بودم که حسم هیچوقت اشتباه نمی کنه.


romangram.com | @romangram_com