#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_390

صدای ناراضی سهراب و سعید بلند شد. جوری که صدام رو از داخل اتاق بشنوه داد زدم: بذار حرف بزنم.

پوزخند رو صورت سعید نشسته بود. بلندتر داد زدم: داری اشتباه می کنی...

شاهین چسب رو سر جاش برگردوند و اجازه ی جمله ی بعدی رو نداد، ولی یاس با شدت در اتاق رو باز کرد و به طرفم هجوم آورد. در حالیکه شاهین رو کنار می زد گفت: بذار حرفش رو بزنه.

دو زانو جلوم نشست. چسب رو کند و بهم زل زد. آتیش توی چشم هاش زبونه می کشید و من زبونم بند اومده بود. از همین حالا معلوم بود که نمی خواد حرفم رو باور کنه. داد زد: چی می خوای بگی؟

دست هاش رو روی زانوهاش فشار می داد و صورتش سرخ شده بود. تند تند نفس می کشید. شاهین زیر ب*غ*لش رو گرفت و گفت: بیا بریم.

سعید و سهراب با گیجی به رفتارش نگاه می کردند. بالاخره به حرف اومدم: من تو روی پلیس اسلحه کشیدم که مجبورم نکنند آدرست رو بدم... که دنبالم نکنند... بازداشتم کردند، بهش بگو شاهین!

یاس چند بار سرش رو به طرفین تکون داد. شاهین محکم تر شونه هاش رو عقب کشید که بلندش کنه و با لحن عصبی به من گفت: نامزد دختره نفوذی بود. تو اون بوتیک لباس، همه چیز رو بهش گفته بودی... همین یه ساعت پیش حرف هاتون رو شنیدم!!!

رو به یاس گفتم: وقتی با پلیس قرار گذاشتم، یه بار هم تو رو ندیده بودم... امشب به خاطر شایسته رفتم اونجا. می خواست به زور نگه ام داره...

دندون هاش رو روی هم فشار داد. صدام واقعاً گرفته بود. ادامه دادم: می خواستم ذهنشون رو از تو دور کنم... می خواستم همه چیز رو درست کنم...

شاهین بلند گفت: بسه... خودم شنیدم... می خواستی سر همه مون رو به باد بدی.

می دونستم تمام جمله هام رو به علاوه ی برداشت های خودش بیست بار تو گوش یاس خونده. یاس دست هاش رو از زانوهاش جدا کرد و از جیبش چاقویی بیرون کشید و ضامنش رو باز کرد. با ترس گفتم: من به خاطر تو...

داد زد: خفه شو!


romangram.com | @romangram_com