#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_389

- مطمئنی قبل از پلیس پیداشون نمی کنند؟

اگر جلوی دهنم باز بود می گفتم که قوطی ها دست پلیس افتاده. سهراب گفت: مطمئنم... اصلاً چرا باید فکر کنه تو می خوای همچین کاری باهاش کنی.

یاس لبخند خطرناکی زد و گفت: خوبه.

شاهین دوباره گفت: نمی خوای بیشتر فکر کنی؟

- نه. باید زودتر از این ها کارش رو می ساختم. بهانه ی خوبی دستم داد.

- ...

- دم صبح حرکت می کنی.

بعد در حالیکه به سمت اتاقش می رفت اضافه کرد: اون آشغال رو هم با خودت می بری.

همه به من نگاه کردند. صدایی از گلوم در آوردم که بهم اجازه ی حرف زدن بدند. چند بار پاهام رو به زمین کوبیدم. توجهی نکرد. نمی دونستم قراره کجا برده بشم، اما هیچکس مخالفتی نکرده بود و این من رو بیشتر می ترسوند. باز سر و صدا کردم. وارد اتاق شد و موقع بستن در گفت: کسی مزاحم من نشه.

می دونستم وقتی می خواد تنها باشه اوضاعش چجوریه. بدبختی اینجا بود که دلم می خواست کنارش باشم، آرومش کنم. پام رو محکم به دیوار کوبیدم و دست و پا زدم. شاهین عصبانی گفت: جفتک ننداز، عصب هام داره منفجر میشه ها!

دوباره پام رو به دیوار کوبیدم که غرغر سعید هم بلند شد. شاهین کنارم نشست. با خشونت چسب رو از روی دهنم کشید و گفت: بنال!

با بغض گفتم: بذار باهاش حرف بزنم.


romangram.com | @romangram_com