#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_388

- این اواخر خیلی داشت زیرآبی می رفت. سود بی خطر!

- ...

- همه ی مصیبت ها افتاده بود گردن من. خودش با حاج خانوم هاش می پرید!

- دوباره سعی کن... بگیرش ببین چی میگه.

- وسط حرف هام قطع کرد!!

- بهش وقت بده. اوضاع خطریه... حق داره پا پس بکشه.

یاس پوزخند زد و از همون نگاه های خونسرد و آروم به شاهین انداخت. شاهین جا خورد. به تبلت اشاره کرد و گفت: با عجله تصمیم نگیر یاسر... می دونم الان دیوونه شدی، می خوای سر یکی خالی کنی...

و نگاه وحشتناکی به من کرد. بله... می دونستم دلیلش منم. احتیاجی به یادآوری نبود! ولی یاس باز هم به من نگاه نکرد. تبلت رو خاموش کرد و روی تنها میز سالن کوچیک، جلوی یه کاناپه سه نفره گذاشت. ظاهراً تصمیمش رو گرفته بود. گفت: تایمش تموم شد. می خواست جواب بده!

رو به سهراب ادامه داد: قوطی های جدید رو تو انبار کارخونه جاسازی کرده بودی؟

- آره. چند جا گذاشتم.

- حتماً آدم های نعیم واسه پاکسازی کارخونه رفتند... مطمئنی تا حالا پیداشون نکردند.

- آره.


romangram.com | @romangram_com