#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_387
سعید: آره بابا... هر چی لازم بود آوردم. یه کبریت هم خرج بقیه.
یاد وسیله ها و لباس هام افتادم. همه چیز از بین رفت. نگاهم هنوز روی صورت بی تفاوت یاس بود که به هر جایی نگاه می کرد به جز من. من به خاطر اون تو این دردسر افتاده بودم اما اون حتی به اندازه ی عصبانی شدن و بیرون ریختن حرف هاش هم برام ارزش قائل نبود!
سعید به سمت یاس رفت و گفت: نعیم خبر داره؟
یاس: آره.
سعید: چی گفته؟
یاس پوزخندی زد و گفت: میگه کامیون رو تخلیه کنید... قوطی ها رو آتیش بزنید...
و با کف دست روی پیشونی و موهاش فشار داد. فکر می کردم تا حالا کامیون به غرب رسیده و تکلیفش هم روشن شده. هنوز حتی از تهران خارج نشده بود! شاهین به تبلت توی دست یاس اشاره کرد و گفت: هنوز منتظر اسکایپی؟
- ...
- فکر می کنی نعیم جوابت رو میده؟
بعد، چند بار پیراهنش رو تکون داد و گفت: کولر اینجا به راه نیست؟
یاس: به نفعش بود جواب بده.
نگاه پر معنایی به شاهین انداخت. شاهین خیلی جدی گفت: خوب به کاری که می خوای بکنی، فکر کن!
romangram.com | @romangram_com