#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_385

فرمون رو چرخوند و راه افتاد. با دست آزادش کلتی رو بیرون آورد و با لحن تهدیدآمیزی گفت: صدات در بیاد شلیک می کنم. خودت هم می دونی از خدامه.

اگر هم می خواستم داد بزنم، دیگه دیر شده بود. توی کوچه ی اصلی پیچیده بودیم. سرعت ماشین خیلی بالا بود و من کم مونده بود که سکته کنم. با یه حرکت نقاب سیاه رو از سرش بیرون کشید. مدام از آینه به عقب نگاه می کرد. اما ماشینی پشت سرمون نبود. دقیقاً توی حساس ترین قسمت عملیات سر رسیده بود. اگر هم تا الان متوجه جریان شده بودند و اون مامور بدون لباسشون رو دیده بودند، ما چند خیابون رو رد کرده بودیم. منتظر بودم که به سمت زیرزمین حرکت کنیم ولی مسیر کاملاً متفاوتی رو انتخاب کرده بود. کنار خرابه ای نگه داشت. سوار یکی از ماشین های خودمون شدیم و پژو رو رها کردیم. جرأت حرف زدن نداشتم. هیچ کاری هم از دستم بر نمی اومد. همه ی امیدم به حرف زدن با یاس بود چون شاهین گفتگوی آخرم با بابک رو کامل شنیده بود. حالا همه چیز رو می دونست. 15 دقیقه بعد بالاخره رسیدیم. ولی اینجا زیرزمین نبود. یه آپارتمان معمولی 3 طبقه بود، تو محله ی خلوتی از غرب تهران. ریموت در رو زد و وارد پارکینگ شد. تو تاریک روشن ته پارکینگ نگه داشت و به طرفم برگشت.

جوری به من زل زده بود که توی دلم خالی شد. نمی دونستم چی در انتظارمه. بدون هیچ حرفی پیاده شد و دستبند دستم رو باز کرد. به سمت بالای پله ها هولم داد. اینجا آسانسور نداشت و به جای پایین، به طبقه ی دوم رفتیم. قبل از اینکه شاهین کلید بندازه، در باز شد و صورت عصبانی سهراب جلوی چشمم اومد.

با سکوت کامل توی سالن کوچیک آپارتمان به سمت یکی از اتاق ها حرکت می کردیم و جمله های یاس توی گوش هام زنگ می زد. یه بار گفته بود اگر عاشقم باشه، زجر کشم می کنه... سر جام ایستادم. شاهین دوباره به جلو هولم داد و گفت: راه بیفت.

حرکت کردم و اشک هام رو پس زدم. دیگه کار از کار گذشته بود. با گریه کردن من چیزی عوض نمی شد. اگر نمی رفتم هم وضعیت بهتری نداشتم. به هر حال شاهین، بابک رو می دید و من توی بوتیک با بابک ملاقات کرده بودم. جلوی در صبر کردیم و من هر دعایی که تا حالا یاد گرفته بودم _ با اینکه هیچوقت نتیجه نداده بود_ توی دلم مرور کردم. شاهین در رو باز کرد. وارد اتاق شدیم. یاس روی یه صندلی راحتی، دقیقاً رو به روی در نشسته بود. دوباره مثل اون اوایل سرد و سخت نگاهم می کرد. انتظاری غیر از این هم نداشتم. شاهین سکوت رو شکست: دیدی گفتم؟!!

مطمئن بودم با همین جمله شروع می کنه. ادامه داد: خودش جلوی پلیس اعتراف کرد.

و به سمت من برگشت و با کنایه گفت: همون نامزد دختره... خیلی تصادفی تو بوتیک دیده بودیش. نه؟!!

به صورت یاس زل زدم. قلبم توی دهنم اومده بود. دستش رو از روی دسته ی صندلی تکون داد که من قدمی به عقب برداشتم. منتظر بودم که هر لحظه بلند بشه و عصبانیتش رو سرم خالی کنه، ولی فقط گفت: ببرش!

همین؟! حتی نمی خواست حرفم رو گوش بده؟ داد زدم: بهش بگو با پلیس درگیر شدم. بگو جلوشون...

با ضربه ی دست شاهین توی دهنم سکوت کردم. روی لب هام دست گذاشتم و گریه ام گرفت. طعم خون توی دهنم پخش شد. شاهین بازوهام رو گرفت و از اتاق بیرون انداخت. با دست و پا و دهن بسته، گوشه ای از پذیرایی ولم کردند. دیگه هیچی برام مهم نبود. هیچ فرقی نداشت که چه بلایی سرم می آوردند. من فقط یه قربانی بودم، چه برای یاس چه برای بابک...

این بی تفاوتی یاس بیشتر ناراحتم می کرد. انگار حرف های صبحش رو فراموش کرده بود. حرکت امشبم رو نادیده می گرفت. حتی به روی خودش نمی آورد که من به چه جرمی اینجا افتادم. انگار اصلاً تعجب نکرده بود. همین چند ساعت پیش با هم در مورد رفتن به یه جای دور حرف می زدیم!!

دو ساعت بعد با ورود سعید همه وارد پذیرایی شدند. یاس حتی نگاهم نکرد. چرا باهام حرف نمی زد؟ چرا از خودم نمی پرسید؟ داشتم دیوونه می شدم. سهراب از سعید پرسید: بردیشون جای امن؟


romangram.com | @romangram_com