#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_384
- ...
- متوجه نیستی... اگه برگردی شرایط بدتری داری. خبر قادری بهشون می رسه. خبر من... تا حالا متوجه غیبت تو هم شدند.
- نگران اون نباش. ببین! می تونم زمان رد کردن جنس ها از مرز رو بهت بگم. اطلاعات میدم... از پدرش. مگه علیه کارخونه مدرک نمی خوای؟ من رنگ های بارگیری شده رو به دستت می رسونم. فقط بذار برم.
حالا خیلی بهم نزدیک شده بود. به نشونه منفی سر تکون داد و خواست اسلحه رو بگیره که دور شدم. خیلی جدی یه سمتشون نشونه رفتم و گفتم: با این ماشین میرم. بگو کسی دنبالم نیاد.
- گوش کن. شاید بشه...
دورتر شدم و داد زدم: بگو!
با ضربه ی لگد کسی به زیر مچم کلت از دستم افتاد. باناباوری به سمت مردی که با لباس سیاه و سرپوش مخصوص یگان ویژه کنارم ایستاده بود، برگشتم. به همین راحتی؟!! من چقدر احمق بودم. خیال می کردم می تونم جلوی این همه پلیس فرار کنم؟ به طرف بابک نگاه کردم که خیلی راحت دست به سینه ایستاده بود و به سادگی من می خندید. محرابی هم با پوزخند به طرف اسلحه اش رفت و بابک رو به مرد کناریم گفت: کارت خوب بود. ببرش قرارگاه.
تأکید کرد: با دستبند!
مرد هر دو دستم رو محکم پشت کمرم نگه داشت و دستبند زد. به چشم های تیز بابک خیره شدم. با تاسف برام سر تکون داد و گفت: از هیچ اتفاقی تو زندگیت درس نمی گیری؟
لال شده بودم. به سمت ماشین های انتهای کوچه رفت. حتماً شایسته و قادری رو توی اون ماشین ها نگه داشته بودند. چطور می خواست تو چشم های شایسته نگاه کنه؟ محرابی هم با اخمی به من همراهش رفت. هر دو تمام مدت می دونستند که من با این تهدید هام هیچ غلطی نمی تونم کنم! مرد من رو به طرف همون پژو برد. با ناامیدی به اطراف نگاه کردم. اوضاع کم کم عادی می شد. افراد یگان ویژه هم پخش شده بودند. سرپوش داشتند و پوزخندهای احتمالیشون رو نمی دیدم. همه چیز از بین رفته بود. دلم می خواست شایسته رو ببینم اما ماشین ها خیلی دور بودند. نمی دونستم چی به سر یاس میاد. چند ساعت پیش کنارش دراز کشیده بودم و حالا یه دنیا باهاش فاصله داشتم. مرد بازوم رو به سمت ماشین هول داد و جوری محکم نگه داشت که فکر جم خوردن رو از سرم بیرون کردم. همون کار محرابی رو تکرار کرد و دستم رو به دستگیره در ماشین دستبند زد. در رو محکم بست. پشت فرمون نشست و با سوئیچی که روش بود سریع ماشین رو روشن کرد. قرارگاه دیگه کدوم قبرستونی بود؟ من می خواستم برم پیش یاس. حداقل برم پیش بابا. نمی شد هر دو رو با هم داشته باشم؟ گفتم: کجا میریم آقا؟
- خفه شو!
چی؟!! فکم به کف ماشین اصابت کرد. این صدا، صدای عصبانی شاهین بود.
romangram.com | @romangram_com