#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_383
- نه.
- می خوای با خودش حرف بزنی؟
- ...
- آره؟ زنگ بزنم بهش؟
- نه... می خوام برم. شما... شما تر و خشک رو با هم می سوزونید.
ملایمت رو کنار گذاشت و داد زد: اون رو بده به من!
ترسیدم و یه قدم عقب رفتم. می دونستم قصد داره عصبیم کنه که کنترلم رو از دست بدم و کلت رو بهش برگردونم. محکم تر گرفتم و باز عقب رفتم. دنبالم اومد و گفت: ما تو شرایط سختی هستیم. دردسر درست نکن!
- شما فقط به فکر ترفیع گرفتنی.
دیدم که صورتش عصبانی شد ولی حرفی نزد. آژیر پلیس مدتی بود که قطع شده بود. حالا ماشین های سفید و سبز از انتهای کوچه وارد شدند. هنوز هم لامپ های آبی و قرمزشون روشن بود و ترس عجیبی رو به دلم مینداخت. بابک یه نگاه به ماشین ها انداخت، یه نگاه به من. کلت توی دستم عرق کرده بود. به زور داشتم جلوی گریه ام رو می گرفتم. این کارم اصلاً شوخی بردار نبود. من تو روی پلیس اسلحه کشیده بودم و همه دیده بودند. نگاهی به اطراف انداختم که کسی جرأت نکنه بهم نزدیک بشه. به سمت بابک برگشتم و گفتم: شما به هیچی اهمیت نمیدی. دختره عاشقت شده بود...
وسط حرفم با عصبانیت عجیبی داد زد: ساکت شو! اون رو بده.
و کف دستش رو به طرفم دراز کرد. با التماس گفتم: تو رو خدا بذار برم. درستش می کنم.
- دیگه کاری از دست من بر نمیاد... تو الان مجرمی!
romangram.com | @romangram_com