#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_382
اما من می دونستم که به خاطر تو روی بابک وایسادن ِ من می خواد محکم کاری کنه. به مچ هام نگاه کردم. اگر این دستبند رو به دستم می زد دیگه همه چیز تموم می شد. یکی رو به دستگیره در ماشین بست و نگاهم کرد تا مچم رو جلو ببرم. دستم رو با اکراه به طرفش گرفتم. چشمم هنوز روی کلت کمریش بود و اسم یاس توی ذهنم تکرار می شد. نفس عمیقی کشیدم و دست دیگه ام رو مشت کردم. دیگه هیچوقت نمی دیدمش... یاس... زندگیم بعد از این معنایی داشت؟ نه. نداشت! تو یه آن تصمیم گرفتم. پام رو لبه ی ماشین گذاشتم. همین که خواست دستبند رو بزنه، دستم رو به طرف کلت بردم و محکم بیرون کشیدم، مرد که انتظار همچین حرکتی رو نداشت، کاملاً گیج شده بود. سریع با پا لگدی به شکمش زدم. به عقب پرت شد و داد زد. از ماشین پیاده شدم. کلت توی دستم می لرزید ولی باید به خودم مسلط می شدم. دیگه کار از کار گذشته بود. اگر قرار بود کسی من رو از یاس جدا کنه، اون آدم فقط خودم بودم! من از کسی دستور نمی گرفتم. ضامنش رو کشیدم و با لحن جدی گفتم: تکون نخور!
مرد نیم خیز شده بود که به طرفم حمله کنه. با تهدید داد زدم: انقدر عصبی هستم که دستم بره رو ماشه!
کف دست هاش رو توی هوا نشون داد و گفت: خیله خب... آروم باش خانم.
صدای بابک از کنارم باعث شد از جام بپرم. اون هم تعجب کرده بود. با چشم هایی که از شدت عصبانیت درشت شده بود گفت: داری چکار می کنی؟!!
جلوتر اومد. چند قدم دور شدم و اسلحه رو به سمت هر دو نشونه گرفتم. سرش رو بین هر دو نفرشون حرکت می دادم که بدونند جدی ام. گفتم: بذار برم.
- چی تو مغزته؟ دارم برت می گردونم خونه... تا تموم شدن کار، همه تون میرید یه جای امن. برادرت هم که خودش جای نظامیه!
- بذار برم. می خوام خودم همه چیز رو درست کنم.
- چیزی درست نمیشه. فقط خراب ترش می کنی.
داشت بهم نزدیک می شد و می دونستم اگر بهم برسه همه چیز از دست میره. حالا پام حسابی گیر بود. این ها ترنم نبودند که با تهدید من غلاف کنند. یه عالمه آدم این اطراف داشتند. باز عقب رفتم و گفتم: ببین سرگرد... من طرف شمام. به خدا طرف شمام.
- کاملاً واضحه!!!
- می خوام کارم رو جبران کنم... به بابا بگو من کارم رو جبران می کنم.
- بابات تو رو بخشیده. می خواد برگردی خونه.
romangram.com | @romangram_com