#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_380
مرد «بله» ای گفت و آماده شد که من رو راهنمایی کنه. سریع رو به بابک گفتم: بعداً خودم به بابا توضیح میدم.
بابک خیلی جدی گفت: فرستادنت از اول هم اشتباه بود. پدرت قَیِمته، می تونه اقدام قانونی کنه...
لب هام رو باز کردم که حرفی بزنم. با تندی گفت: مقاومت کنی بازداشتت می کنم.
همون موقع صدای بیسیمش دوباره بلند شد. دورتر رفت و بعد از چند جمله سریع با دست به افرادش که همون نزدیکی پنهان شده بودند، علامت داد. سایه های سیاهی خیلی هماهنگ اطراف خونه رو تا جایی که من می دیدم، محاصره کردند. مرد کناریم گفت: خانوم بفرمایید.
به سمت بابک رفتم و گفتم: محموله رو توقیف کردید؟
با اخم نگاهم کرد و گفت: برگرد سر جات!
واقعاً انتظار داشتم درباره ی عملیاتشون به من جواب پس بده؟ همه مون به سمت تاریک کوچه پشت ون حرکت کردیم. چند ثانیه نگذشته بود که در پارکینگ ویلا باز شد و من دستم رو روی گلوم گذاشتم. الان درگیری می شد و شلیک می کردند؟!! به ساعت نگاه کردم. 11:15 اگر یاس تا حالا متوجه غیبت من شده بود، باید یه توضیحی براش پیدا می کردم.
یه ماشین تیره از در خارج شد ولی کسی عکس العملی نشون نداد. احتمالاً تا حالا متوجه لو رفتن محموله شده بودند و قصد فرار داشتند. شاید هم اصلاً توی ویلا نبودند. اما بابک که از جیک و پیکشون خبر داشت، حتماً تمام حرکت هاشون رو حدس می زد. حتماً می دونست داخل ساختمونند که اینجا رو محاصره کرده بود. پس چرا کسی اقدامی نمی کرد؟ چرا عین خیال کسی نبود ولی زانوهای من از ترس می لرزید؟!! ماشین از انتهای کوچه پیچید. بیسیم باز صدا داد و این بار من هم جمله هایی رو شنیدم. کسی گفت: هر دو نفر رو شناسایی کردیم. منتظر دستوریم. تمام.
بابک دکمه رو زد. اسمی رو ابتدای جمله اش برد و گفت: مرحله ی دو رو شروع کنید. تمام.
از ما فاصله گرفت و به صحبت ادامه داد. به مرد گفتم: چرا دنبال ماشین نمی رید؟
- طعمه ست.
بابک من رو کامل فراموش کرده بود. باید یه فکری می کردم. حرفش تموم شده بود. به طرفمون می اومد. گفتم: سرگرد! شایسته چی میشه؟
romangram.com | @romangram_com