#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_379
- بقیه اش با خودمونه.
- یعنی چی؟
- تا همین جا خوب بودی. دیگه کاری ازت بر نمیاد.
- ولی...
با تعجب نگاهم کرد و گفت: مگه همین رو نمی خواستی؟
بدون فکر گفتم: نه!
واقعاً دلم نمی خواست که اینطوری تموم بشه. این من بودم که باید همه چیز رو درست می کرد، نه کس دیگه. گفت: نگران پرونده ات نباش. پاپوشت تو دادگاه یاس بررسی میشه... وقتی بگیریمش، می تونیم اسم یاس رو تو پرونده بیاریم. از اون جرم تبرئه میشی.
وقتی نگاه بهت زده ام رو دید. نفسش رو فوت کرد و اضافه کرد: با پدرت حرف زدم.
فهمیدم برای چی اصرار داره پام رو از جریان بیرون بکشه. حتماً بابا تهدیدش کرده بود. هیچکس از فامیل نمی دونست این شغل پنهانی رو داره. بابا چطور پیداش کرده بود؟ حرفش رو ادامه داد: شدیداً مخالف بود. انقدر پرسجو کرد تا به من رسید!!! فکر نمی کردم بیخ پیدا کنه.
با پیش کشیدن حرف بابا دلم هوایی شد. ولی بعد گفتم: من بچه نیستم. خودم تصمیم می گیرم.
می دونستم بابا باهاش تند برخورد کرده اما باید درک می کرد که این تنها انتخاب من بوده. بابک بی توجه به حرفم من رو به سمت ون حرکت داد. نزدیک ماشین آروم گفت: محرابی!
مرد جوونی با لباس شخصی سیاه از ماشین بیرون اومد و منتظر خدمت به بابک نگاه کرد. بابک من رو نشون داد و گفت: خانوم رو با یکی از ماشین ها ببر قرارگاه.
romangram.com | @romangram_com