#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_377

سرم رو بالا بردم و چند تا سایه اطراف دیوار و سقف اتاقک نگهبانی ویلای رو به رو دیدم. آب دهنم رو قورت دادم. من سعی خودم رو کرده بودم. دیگه برای شایسته کاری از دستم بر نمی اومد. اینجا رو زیر نظر داشتند. ترسم بیشتر شده بود. بابک اینجا نبود. اگر منتظرش می شدم، دیر نمی شد؟ باید بر می گشتم. باید دور می شدم. خواستم به سمت ماشین برگردم که دستی روی دهنم نشست و محکم فشار داد. به دست چنگ انداختم. کی بود؟ ضربان قلبم به بالاترین حد ممکن رسیده بود. فشار پنجه هام رو بیشتر کردم. کسی زیر گوشم گفت: آروم باش! منم.

صدای بابک بود. دستش رو برداشت. سریع به طرفش چرخیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم. پرسید: اینجا چکار می کنی؟

خیلی عصبانی بود. جواب دادم: اومدم...

- حرف نزن!!!

ساکت شدم. خودش گفت: چطور اومدی اینجا ولی آدرس محلتون رو نمی دونی؟

- چند روزه یه جای دیگه ام. شما رو با من تو بوتیک دیدند... حساس شدند... من رو فرستادند جای دیگه.

چند لحظه فکر کرد و مشخص بود که ذهنش در آن واحد درگیر هزار چیز مختلفه. گفت: آزمایشگاه خیابون پشتی شرکته ولی آدرس ها رو از دو سمت مختلف دادی؟!!!

- از هر سمتی که من رو بردند آدرس دادم.

با صدای عصبی اما خیلی آهسته گفت: فقط داری وقت می خری! کامیونی با پلاکی که دادی پیدا نشد... سعی کردی افرادم رو جلوی فروشگاه جا بذاری...

حرفی نداشتم که بزنم. مچ دستم رو محکم نگه داشت و ادامه داد: تعقیب، توی شهری مثل تهران جواب نمیده... توقع داشتم تو خودت راهنماییمون کنی، نه اینکه فرار کنی!!!

- من فقط...

- حرف نباشه!


romangram.com | @romangram_com