#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_376
- ...
- من هیچوقت کاری که به تو صدمه بزنه نمی کنم.
چند ثانیه بهم خیره موند. انگار می خواست حرفم رو هضم کنه. بلند شد و چند قدم راه رفت و دوباره نگاهم کرد. همون موقع سعید توی چارچوب در ایستاد و بهش گفت: کارت دارم.
و نگاهی به من انداخت. یاس به طرفش رفت. جلوی در برگشت و با تاکید گفت: من هم نمی کنم!
روی تخت نشسته بودم و به چشم های بسته ی یاس نگاه کردم. دنبال یه راه حل بودم که این اوضاع رو مرتب کنم. به ساعت نگاه کردم. 10:30 شب بود. احتمالاً تا حالا تکلیف شایسته و قادری روشن شده بود. شاید هم هنوز زود بود. حتماً محموله های خلاف رو نصفه شب بارگیری می کنند. هیچ نظری در مورد اتفاقاتی که در جریان بود، نداشتم. باید مخم رو به کار مینداختم. دلم برای شایسته می سوخت. یه بار جونم رو نجات داده بود. بهش مدیون بودم. توی حرف هاش صداقت داشت اما کی حرفش رو باور می کرد؟
سر تکون دادم که این فکرها رو از خودم دور کنم. از تخت پایین رفتم، خیلی آروم، نیم ساعت نشده بود که یاس بعد از کلنجار رفتن های همیشگیش خوابیده بود. از پارچ داخل یخچال یه لیوان آب ریختم. لیوان رو سر کشیدم و خواستم سر جام برگردم که چشمم به کمد دیواری لباس هاش افتاد. کلید رو از در بر نداشته بود. این اواخر چیزی رو از من پنهان نمی کرد. دوباره نگاهم به سمت ساعت چرخید. بعد به چشم های بسته ی یاس. بیشتر از سه ساعت نمی خوابید. اگر به خاطر من نبود اصلاً روی تخت نمی اومد... ولی حالا که خوابیده بود!
فاصله ی اینجا تا خونه ی قادری اونقدری نبود که توی خلوتی خیابون های شب نشه طی کرد. نفس عمیقی کشیدم و فکر هام رو جمع کردم. ریسکش خیلی زیاد بود. ترسیدم و روی تخت برگشتم. سعی کردم به صدای نفس های منظمش گوش ندم و پلک هام رو محکم بستم. تکلیفش چی می شد؟ باید ذهن بابک رو به طرف پدرش سوق می دادم. باید بابک رو ازش دور می کردم. امشب تنها فرصتم بود که بابک رو ببینم. تنها فرصتم بود، چطور باید می خوابیدم؟ پلک هام رو باز کردم. تا حالا ندیده بودم وسط همون خواب کوتاهش بپره!
باز فکرم سراغ شایسته رفت. بهش مدیون بودم. دلم براش می سوخت. اگر زودتر از پلیس می رسیدم می تونستم باخبرش کنم. بعد قادری فراریش می داد، می رفت خارج پیش مادرش. البته ممکن بود خونه شون تحت نظر باشه. به هر حال چیزی که از دست نمی دادم. یا شایسته رو باخبر می کردم، یا با بابک درباره ی پدر یاس حرف می زدم. شجاعتم رو از اعماق وجودم بیرون کشیدم و بلند شدم. به سمت کمد رفتم. من نمی خواستم تر و خشک با هم بسوزند. شایسته و یاس دوست های من بودند. من به خاطر مادر ساناز آینده ام رو به خطر انداختم، به خاطر یاس هر کاری می کردم. همین امروز بهش گفتم، نمیذارم صدمه ببینه...
کمد رو آروم باز کردم و سوئیچ ماشین دوم رو برداشتم. ماشینی که بیشتر یاس ازش استفاده می کرد. لباس هام رو با بیشترین سرعت از جالباسی بلند کردم و آروم از اتاق بیرون زدم. توی اتاق جلویی لباس ها رو با عجله پوشیدم و خارج شدم. نگاهی به اطراف انداختم. آهسته با کلیدی که به سوئیچ آویزون بود، در اصلی رو باز کردم و با کمترین سر و صدا خودم رو به آسانسور رسوندم. با سمند نقره ای جدید یاس از ساختمون بیرون رفتم. همیشه ماشین هایی رو انتخاب می کردند که جلب توجه نکنه. کوچه و ساختمون های اطراف رو بررسی کردم. چیزی که من متوجه بشم وجود نداشت. آزمایشگاه و مطب ها تعطیل بودند و حتی یه لامپ هم روشن نبود. امیدوار بودم برای یه ساختمون تعطیل مراقب نذاشته باشند. هرچند که من از ساختمون دیگه ای بیرون اومده بودم و صورتم توی تاریکی بود...
با امتناع کردن من جلوی پلیس، صد در صد خودشون وارد عمل می شدند و انقدر مراقب و نیروی امنیتی میذاشتند تا بالاخره یه نفر گاف می داد. اون وقت نه تنها کاری از دست من بر نمی اومد بلکه خودم هم بخشی از جریان بودم. برای همین هم که شده باید با خود بابک حرف می زدم. اون باید می فهمید که من همچنان طرفشم. اما همه چیز زیر سر صاحب کارخونه بود، باید دست از سر یاس بر می داشت.
ماشین رو چند تا کوچه جلوتر از خونه ی قادری پارک کردم و پیاده به سمت ویلا حرکت کردم. اگر تجمع پلیس یا چیز مشکوکی می دیدم، بر می گشتم تا آب ها از آسیاب بیفته. یک ساعت وقت داشتم تا منتظر تنها شدن بابک بشم. حالا که توی این کوچه ها تنها بودم، می فهمیدم که چقدر کله خری کردم. توی تاریکی پیاده روها خودم رو پنهان کرده بودم و بی صدا حرکت می کردم. ترس به سراغم اومده بود. اگر اینجا نبودند من ریسک بزرگی کرده بودم که بی نتیجه مونده بود. دلم می خواست شایسته رو ببینم. محیط خیلی آرامش داشت. شاید عملیاتشون بهم خورده بود! من از کار بابک سر در نمی آوردم. حتی تلفن شایسته رو هم نداشتم که جور دیگه ای خبردارش کنم. مطمئن بودم که اصلاً حدس نمی زدند که ممکنه بابک همچین برنامه ای براشون چیده باشه.
سر کوچه ی گشاد و خلوتشون رسیدم و سر و گوش آب دادم. ترس عجیبم هر لحظه بیشتر می شد. این بی گدار به آب زدن ها قبلاً زندگیم رو خراب کرده بود. می ترسیدم دوباره کار دست خودم داده باشم. این اومدنم باید یه نتیجه ای می داد. امشب شایسته رو می گرفتند و به حرف هاش هم گوش نمی دادند. باید زودتر باهاش حرف می زدم. یه قدم جلوتر رفتم که چشمم به ون سیاه رنگی نزدیک در ویلا افتاد. اینجا همه ی خونه ها حیاط های بزرگ و پارکینگ های آنچنانی داشت. ون توی کوچه!! اون هم زیر درخت پنهان...!!
romangram.com | @romangram_com