#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_375

- نه. خوب نمیشه.

خودم رو جمع کردم که ب*غ*لم کنه و گفتم: چرا تیشرتی که برات گرفتم رو نمی پوشی؟

از حرفم ساکت موند و بعد گفت: تو چرا گردنبنده رو نمیندازی؟

صورت خیسم رو با دست پاک کردم و حرفی نزدم. باز ب*غ*لم کرد. حالا یه کم آروم تر شده بودم. چه بهتر که نمی تونستم برم بیرون و آدرس رو به بابک بدم. سرش رو چرخوند و از روی شونه اش به در باز اتاق نگاهی انداخت. سعید تو اتاق خودش بود. با صدای آروم تری گفت: صبر داشته باش.

عقب رفتم و به چشم هاش زل زدم. ادامه داد: تا چند ماه دیگه تکلیفم کلاً روشن میشه.

- ...

- چند ماه صبر کن.

هر بار فکر می کرد حال بدم به خاطر اینجا موندنمه. چه ایرادی داشت که همه چیز رو درباره ی بابک بهش می گفتم. باهاش می رفتم یه جای امن. دست هیچ کس بهمون نمی رسید. گفتم: چه فرقی می کنه؟ هر جا بریم، آخرش همینه! تو که نمی تونی کارت رو عوض کنی؟

- شاید بتونم... دیگه حوصله ی این چیزها رو ندارم.

- ...

- خیلی وقته... میریم یه جای دور که کسی ما رو نشناسه.

حرف هاش واقعاً وسوسه کننده بود. دلم می خواست برم. حتی اگر هیچ کار و پولی هم نداشته باشیم. ازش خوشم اومده بود. دوستش داشتم. چرا باید به بابک معرفیش می کردم؟ مگه بابک کی بود؟ صدام رو پایین آوردم و گفتم: یاسر!


romangram.com | @romangram_com