#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_374
حرفی نزدم. چی باید می گفتم. فقط دستم رو نشون دادم. گفت: به خاطر این گریه می کنی؟!!
سر تکون دادم. روی ساعد لاغر و پوست پوست شده ام دست کشید. درد و بی حسی نداشتم. رنگش هم طبیعی شده بود. خم شد که بهتر ببینه و گفت: اذیت می کنه؟
یه صدایی بین آره و نه در آوردم. حالم بد بود. دوباره گفت: خودت نذاشتی دکتر بیاد! مگه سهراب برات پماد نگرفته بود؟
- چرا.
- نمی زنی؟
این مدت ذهنم انقدر درگیر بود که پماد دستم وسطش گم می شد! گفت: بیا.
دستم رو به سمت راهرو کشید. پایین پریدم و همراهش وارد اتاق شدم. روی کاناپه چهارزانو نشستم و گفتم: چیه؟
وارد اتاق پشتی شد و با همون پماد برگشت. گفتم: خوبه. ولش کن.
هنوز هم بغض داشتم و نمی دونستم دقیقاً چی می خوام. از خودم، از یاس، از بابک... نمی دونستم چی می خوام. جلوم زانو زد. پماد رو روی دستش خالی کرد و به ساعدم کشید. حالا وقت این چیزها بود؟ من بابد چه غلطی می کردم؟ به صورتش نگاه کردم که چشم هاش روی دستم زوم کرده بود و کمی اخم داشت. دوباره دست هام رو با هم مقایسه کردم و زیر گریه زدم. دستش روی ساعد و مچم متوقف شد و به صورتم زل زد. بدون هیچ حرفی ب*غ*لم کرد.
سرم رو توی گردنش فرو بردم و گریه ام بیشتر شد. از وقتی با بابک حرف زدم منتظر یه بهونه بودم. نباید اجازه می دادم کار به اینجا بکشه. تقصیر خودم بود. نباید طرفش می رفتم که حالا بر عکس انتظاری که از خودم داشتم، نتونم ازش دل بکنم. سرم رو جدا کرد و به صورتم نگاه کرد. حتی نمی تونستم نگاهش کنم. گفت: چرا اینجوری شدی؟
- دستم.
- خوب میشه. من بدتر از این ها رو دیدم.
romangram.com | @romangram_com