#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_373
- دو روزه بیرون نرفتیم. سهراب کجاست؟ رفته غرب؟
- نه. تا روشن شدن تکلیف رنگ ها تعطیلیم.
امیدم برای هر جور ارتباط با بابک از بین رفت. از طریق مراقبت هایی که اخطارش رو داده بود هم فقط می تونست آزمایشگاه و شرکت رو زیر نظر بگیره. شرکت که توی خیابون پشتی بود، آزمایشگاه هم کنار ساختمون ما. حتی اگر صورت کسی هم توی این مدت شناسایی شده بود، وقتی بیرون نمی رفتیم اتفاقی نمی افتاد. اصلاً حال خودم رو نمی فهمیدم. از یه طرف خوشحال بودم که گیر نمی افتیم، از طرف دیگه ناراحت بودم. نمی دونستم از این به بعد چکار باید کنم. بالاخره که از اینجا بیرون می رفتند. مسئله ی بعدی هم امشب بود که تکلیف قادری مشخص می شد و وقتی که بابک به من داده بود به آخر می رسید.
به کابینت تکیه داد و جرعه ای از چای خورد. با دقت به صورت من زل زد. دوباره یاد موقعیتمون افتادم. من باید چکار می کردم؟ یعنی انقدر ضعیف بودم که نتونم کارم رو تموم کنم؟ پس هوشی که ازش حرف می زدم چرا راه حلی بهم نشون نمی داد. راهی که این جریان رو تموم کنه ولی صدمه ای به یاس نرسونه. دوباره گفت: چیه؟
- خسته شدم.
- از چی؟
- ...
- از چی؟
- دستم.
اشک توی چشمم جمع شد. دلیلش هم ربطی به دستم نداشت. لیوان رو روی کابینت گذاشت و گفت: درد می کنه؟
- نه.
اشکم چکید و حتی دلم نمی خواست که جلوی خودم رو بگیرم. جلوتر اومد و دست هاش رو از دو طرفم به میز تکیه داد. عصبانی گفت: چی شد یهو؟
romangram.com | @romangram_com