#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_372

سعید با نگاه ناراضی ای به من بیرون رفت. یاس رو به من گفت: واسه چی رفته بودی بوتیک؟

مشما رو روی پاهاش کوبیدم و گفتم: واسه این!

نگاهی به داخل مشما کرد و با لبخند نصفه نیمه ای گفت: همه اش یه دردسری درست می کنی که من مجبور میشم توجیه کنم.

با حرص نگاهش کردم. دوباره گفت: الکی ترسیدی... اون بیکار نیست که تو رو تعقیب کنه! کار تو با اون ها دیگه تموم شده.

- همین؟

- چی همین؟

- یه تشکر نکنی یه وقت!!

باز لبخند زد و با ابروی بالا رفته گفت: شب تشکر می کنم... الان کار دارم.

با اخم بلند شدم و به سمت اتاق پشتی رفتم. همزمان گفتم: بی خود!

روی میز آشپزخونه نشستم و پاهام رو تکون تکون دادم. یاس لیوان آب جوش رو از مایکروویو بیرون آورد و چای کیسه ای رو توش انداخت. بی حوصله چند بار نخش رو بالا پایین برد. زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت: چیه؟

- چرا اینجا عجیب غریب شده؟

- یعنی چی؟


romangram.com | @romangram_com