#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_371
سعید: به درک!
یاس: راحتش بذار.
حالم اصلاً خوب نبود. مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره؟ من هم یه دختر معمولی بودم نه سوپروُمن! گفتم: نمی دونم اونجا چکار می کرد. شاید خرید داشت... شاید دوستش فروشنده بود. نمی دونم. برام هم مهم...
صدام گرفت و ساکت شدم. سعید با پا به میز جلوش کوبید و گفت: ما رو فیلم کرده.
و با نگاه تیزی به یاس ادامه داد: دوباره!!!
یاس کنارم روی کاناپه نشست. دستش رو به طرف شونه هام بلند کرد اما با نگاهی به سعید روی لبه ی کاناپه، پشت سرم گذاشت. گفت: ماشین چی شد؟
سعید پوزخند زد. خودم رو کنترل کردم و گفتم: من تا حد مرگ ترسیده بودم چون حس می کردم ممکنه پشت من تعقیبم کنه که چه می دونم... جام رو به قادری بگه. اینجا رو!
- ...
- هنوز هم ترس تو بدنمه! هر کاری کردم که مطمئن بشم... حتی ماشین رو تو خیابون ول کردم. به خاطر تــ... اینجا!
- ...
- یکی بعداً بره سراغش.
البته امیدوار بودم که هیچوقت همچین کاری نکنند. ممکن بود بابک براش مراقب گذاشته باشه. یاس بعد مکث کوتاهی به سمت سعید برگشت و گفت: ماشین رو ول کن. سهراب بعداً میره دنبال یه ماشین دیگه.
romangram.com | @romangram_com