#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_370
اشتباه نکرده بودم. گفتم: رفته بودم بوتیک یه چیزی بگیرم. یه نفر رو اونجا دیدم... همون نامزد دختر قادری.
یاس به طرفم اومد و گفت: خب؟
- هیچی... دو ساعت سوال پیچم کرد که چرا اینجام. مگه قرار نبود برم خارج و از این حرف ها... یه لحظه داشتم همه چیز رو خراب می کردم ولی بعد سعی کردم... نمی دونم حرفم رو باور کرد یا نه.
- گفتند بحثتون طول کشیده. اون تو بوتیک چکار می کرده؟! همون جایی که تو رفتی؟! مگه تو شرکت قادری همه کاره نیست؟
فکر می کردم مسئله ردیاب توی ماشینه اما ظاهراً کسی رو برای تعقیبم گذاشتنده بودند... با ناراحتی ای که نمی تونستم پنهان کنم گفتم: هنوز برام بپا میذاری؟!!
پلک هاش رو روی هم فشار داد. بعد باز کرد و با صدای ملایم تری گفت: کی برات بپا گذاشتم؟! این دفعه استثنا بود.
- هیچی برات معنایی نداره، نه؟
- بحث اون قوطی ها خیلی جدیه!
- نه... بحث اعتماد تو به منه.
- اگر اعتماد نداشتم نمی ذاشتم از قوطی ها با خبر بشی!
سعید با عصبانیت به یاس گفت: چرا براش توضیح میدی؟!!
یاس بدون اینکه نگاهش رو از من برداره گفت: داری می ترسونیش سعید!
romangram.com | @romangram_com