#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_369

نفس عمیقی کشیدم و سر تکون دادم. حواسم رو به خیابون جمع کردم که چشمم توی آینه به زاتیای سفید رنگی افتاد که از جلوی پاساژ پشت سر ماشین با فاصله حرکت می کرد. تک سرنشین بود. به خودم فحش دادم. کاملاً یادم رفته بود که صد در صد من رو تعقیب می کنند که ببینند قراره کجا برم. خیال کرده بودم احمقند؟! بابک حرفی از اینکه من به جای اون آپارتمانی که آدرسش رو داده بودم از کجا رفت و آمد می کنم، نزده بود. می خواست خودش پیدا کنه.

دوباره به عقب نگاه کردم. هنوز دنبالم بود. به خیابون دیگه ای پیچیدم که جزء مسیر نبود. همراهم پیچید. گوشه ی خیابون پارک کردم. بدون هیچ حرکت مشکوکی از کنارم رد شد. شاید اشتباه متوجه شده بودم. صبر کردم که از دیدم خارج بشه. دوباره حرکت کردم. حواسم بیشتر از جلو به پشت سر بود. حتماً یه پشتیبان هم داشتند. شاید چند تا... ترس برم داشته بود. رانندگیم انقدر خوب نبود که بتونم پلیس رو از سرم باز کنم. حتماً گند می زدم. دوباره متوجه تاکسی زرد رنگی شدم که همراهم حرکت می کرد. ممکن بود برای پوشش دادن از تاکسی استفاده کنند؟ ناله ای کردم و توی هر خیابونی که جلوم سبز شد پیچیدم. کار دیگه ای در دستم بر نمی اومد. چرا مسافر نداشت؟ چرا کسی رو سوار نمی کرد؟ ترسم بیشتر شد. توی اولین کوچه ی فرعی پیچیدم که تاکسی کوچه رو رد کرد. اون طرف کوچه به کجا باز می شد؟ دو تا ماشین هم همراهم پیچیده بودند. به مسیرم ادامه دادم و از یه بلوار سر در آوردم. ممکن بود هنوز کسی دنبالم باشه؟ حواسم به همه ی جنبنده های اطرافم بود. تنها چیزی که برام اهمیت داشت، این بود که کسی رو به طرف اون زیر زمین نکشونم.

توی خیابون خلوت تری انداختم که باز متوجه یه ماشین شاسی بلند شدم. فاصله اش خیلی زیاد بود و قاعدتاً کسی با شاسی بلند تعقیب نمی کرد! ولی مسئله سر بابک بود و وقتی همچین شغلی رو از فامیل های فضولمون پنهان کرده بود، مطمئناً هر کاری ازش بر می اومد. من به همه چیز شک داشتم و با بدبختانه متوجه شدم که حاضر نیستم سر جون یاس هیچ ریسکی کنم.

جلوی فروشگاه فصلی بزرگی نگه داشتم و وارد شدم. همون ماشین دورتر از من متوقف شد. بدون اینکه به روی خودم بیارم وارد شدم. کسی از ماشین پیاده نشد. بی خیال ماشین شدم و بدون چند ثانیه توقف به طرف خروجی فروشگاه رفتم. خیلی شلوغ بود و نمی شد چیزی از نگاه ها اطراف فهمید. خودم رو بین جمعیت قاطی کردم و از خروجی پشتی بیرون رفتم. یا بیشترین سرعت دور شدم. بعد برای اولین تاکسی ای که رسید دست تکون دادم و دربست گرفتم. تاکسی راه افتاد و راننده پرسید: مسیرتون؟

کدوم راننده می پرسه «مسیرتون؟» ؟ اینجا یه خیابون م*س*تقیم بود. شاید هم حساس شده بودم. توی آینه نگاهی به مرد بیچاره انداختم. بعد به اطراف و پشت ماشین. عاقبت گفتم: نگه دار.

مرد با گیجی گفت: همین جا؟!

یه اسکناس دادم و م*س*تقیم وارد فرهنگسرای چند متر جلوتر شدم. حس می کردم همه یه جوری بهم نگاه می کنند. اگر هر کدومشون از افراد بابک بودند چی؟ تا کی ممکن بود کسی بیرون در منتظر من بمونه؟ نفس عمیقی کشیدم که درست فکر کنم. ده دقیقه داخل ساختمون قدم زدم. همه چیز آروم بود. اگر واقعاً کسی دنبالم بود و من اشتباه نکرده بودم، مثل سری قبل انتظار داشت از در دوم بیرون برم و اونجا منتظرم بود اما من به سمت در اول رفتم. دلم رو به دریا زدم و سوار ماشینی شدم. دیگه کاری برای پیچوندن از دستم بر نمی اومد. چند تا خط عوض کردم و بقیه ی راه رو پیاده رفتم. بعید می دونستم برای آزمایشگاهی که تعطیل شده بود و یکی از چندین محلی بود که بهش مضنون بودند، مأمور تمام وقت بذارند! به علاوه الان شب بود و چهره ام توی تاریکی قابل تشخیص نبود.

داخل آسانسور نشستم. هم از بیرون خسته بودم، هم از درون. حتی بعد از باز شدن درش هم دلم نمی خواست بلند بشم. هنوز گیج اتفاق های چند ساعت پیش بودم. می دونستم دو روز نه دنیا رو عوض می کنه، نه یاس رو. می دونستم کار اشتباهی کردم که همین امروز آدرس رو ندادم و ماجرا رو تموم نکردم. اما چجوری آدرس می دادم؟! مشمای تیشرت هنوز توی دستم بود!! باید چجوری خودم و احساسم رو جمع و جور می کردم؟

توی اتاقمون همه چیز مثل همیشه بود به جز نگاه های مشکوک سعید و حالت های عصبی یاس. البته که چیزی نبود که از چشمشون دور بمونه! به خصوص با حرفی که بابک در مورد طعمه بودن قوطی ها زده بود. اگر پلیس از موقع حرکت کامیون هر حرکت تازه ای کرده بود، پای من هم وسط می اومد. اما بابک حرفی از هیچ اقدامی نزده بود.

خونسردیم رو حفظ کردم و برای نشون دادن حسن نیت، خودم پیش دستی کردم. روی کاناپه نشستم و گفتم: امروز یه نفر رو دیدم.

سعید ابروش رو با تعجب بالا برد و یاس سریع پرسید: کی؟

حس کردم ممکنه اشتباه برداشت کرده باشم و قضیه مربوط به فهمیدن ملاقات من و بابک نباشه. برای اینکه اطلاعات بیشتری ندم، ساکت شدم. سعید گفت: چه غلطی با ماشین کردی؟


romangram.com | @romangram_com