#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_368
- می بینی خودت هم قبول داری که جنس های تو ماشینم پاپوش بود.
با عصبانیت نفسش رو فوت کرد و گفت: حالا دیگه مطمئن شدم یه چیزی هست که نمی خوای بهم بگی!
یاد بابا افتادم و خواستم پل های پشت سرم رو خراب نکنم. عادی گفتم: چیزی نمونده.
- دیگه اون ماشین ها به جاهایی که گفتی سر نمی زنند. بعد از اون تعقیب، مراقبت رو کنسل کردم که برات مشکلی پیش نیاد.
- متوجه شدم. ممنون.
- راننده هاشون حرفه ای بودند.
سر تکون دادم و رو به فروشنده گفتم: میشه اون تیشرت سفیده رو ببینم؟
مرد با تعجب نگاهی به من و بعد بابک انداخت. بعد از چند ثانیه یه نمونه از همون تیشرت رو جلوم گذاشت. بابک با اخم گفت: اگر آدرس اونجا رو می دونی و نمی گی، خودت هم مجرمی... بعد از سقوط قادری هر اتفاقی ممکنه برات بیفته! به حرفم گوش کن دختر!
با تاکید سر تکون دادم و گفتم: من هر کاری از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم. اگر آدرس رو پیدا کردم، به دستتون می رسونم.
روی صندلی نشست. من پول تیشرت رو دادم و بیرون اومدم. می دونستم شمارش معکوس من شروع شده. خیلی واضح گفته بود تا دو روز دیگه وقت دارم. سه شب دیگه...
سوار ماشینم شدم و راه افتادم. صورت خونسرد یاس مدام جلوی چشمم بود. مدام به این فکر می کردم که حرف شایسته رو باور نمی کنند. هر چقدر هم که از ته دل یه شغل قانونی بخواد برای کسی مهم نیست. مهم امضای زیر اون چند درصد از قراردادهاست که خلاف قانونه. قبول داشتم که مجرم بودم و اثبات شد که حداقل یک بار از آزمایشگاه محل کارم سوء استفاده کردم و جنس های جدیدم تو صندلی های ماشین کشف شده بود ولی مورد جنس های یاس جریان فرق می کرد. ممکن بود تو ماشین هر کسی بذاره. قانون باید از من دفاع می کرد اما با من معامله کرد!! و من هم کاری از دستم بر نمی اومد جز قبول کردن!
حالا هم اگر منشأ اصلی همه چیز پدر یاس بود، کسی اهمیتی نمی داد. حتی اگر یاس می خواست خودش رو گم و گور کنه، برای کسی مهم نبود. دلم می خواست کاری کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب. باید تمام سعی ام رو می کردم.
romangram.com | @romangram_com