#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_365
با تعجب گفت: صبح؟!!!
با ناراحتی گفتم: حتماً تا حالا رسیده، ولی فکر می کنم چند روز صبر می کنند تا خالیش کنند.
- صبح که کامیون داخل شهر نمی رونه!
با گیجی نگاهش کردم که گفت: شاید طعمه بوده!
و سریع به بیرون ویترین نگاهی انداخت. آدم مشکوکی نبود. شاهین هم از همون دو روز پیش رفته بود. حالت یاس هم خیلی عادی بود. گفتم: شاید اول جایی صبر کردند که شب بشه.
- می دونیم «دنا» کالاهاش رو با همین شرکت پخش می کنه ولی چیز خلاف قانونی تو کار نیست.
دوباره صورت یاس جلوی چشمم اومد. نمی دونستم چکار کنم. شاید می تونستم تا قبل از شروع کار بابک یه جوری یاس رو سر عقل بیارم. باید همه چیز رو گردن پدرش مینداختیم. گفتم: کارخونه مال پدر یاسه.
دوباره با تعجب بهم خیره شد و گفت: صاحب کارخونه تو این قضیه دستی نداره!
- شما از کجا می دونید؟
- ایشون مرد محترمیه. یکی از معتبرترین های تهران.
پوزخند زدم و گفتم: پس حتی تحقیق هم نکردید!!
- سابقه اش رو داریم... کاملاً پاکه. هر دو پسرش هم از فعال های بازارند...
romangram.com | @romangram_com