#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_364
اولین چیزی که دیدم صورت مضطرب فروشنده بود و بعد بابک که گوشه ای روی صندلی نشسته بود. با دیدنم سر هر دو به سمتم چرخید. گفتم: چیزی همراهم نیست.
خیال بابک راحت شد و سریع ایستاد. نزدیک تر شد و گفت: خوبی؟ اوضاع مرتبه؟
به دستم اشاره کرد و گفت: آسیب جدی بود؟ دکتر دستت رو دید؟
- خوبم... مشکلی نیست. اطلاعاتی که دادم رو چک کردید؟
- آره. کارت خوب بود.
دوباره مشغول سر و کله زدن با وجدانم شدم. نمی دونستم چی بگم، چقدر بگم. بدجوری منتظر نگاه می کرد. بالاخره شروع کردم: فقط یه آزمایشگاه نیست. در واقع تولید شیشه و کراک ساده است، هر جایی می تونند انجام بدن.
- یا وارد کنند!
- من اطلاعات بیشتر ندارم.
- ما به چند جا مشکوکیم.
- یه سری قوطی با طراحی جدید ساختن با مارک همون کارخونه رنگ دنا. برای رد کردن از مرز غربی. من قوطی های پر رو تو انبار شرکت دیدم که با یه کامیون از همون شرکت منتقلش کردند به کردستان.
با دقت گوش می داد، یاد یاس افتادم توی ب*غ*لم... حالم از خودم بهم خورد. اما اگر نمی گفتم بدتر نبودم؟ آدم هایی مثل بابک برای همین مردم از همه چیزشون گذشته بودند... شماره ی پلاک کامیون رو دادم. گفت: کِی؟
- صبح دو روز پیش. شاهین هم دنبال کامیون رفت.
romangram.com | @romangram_com