#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_363

اوهومی کرد و بعد با اصرار گفت: جدی میگم... نری بذاری کف دستشون.

- می ترسی صورتت تابلو بشه، بذارنت کنار؟

- ...

- مراقب باش! ببین ارزش ریسکش رو داره یا نه.

- ...

- زندان رفتن با حرفش رو زدن فرق داره.

- دقیقاً چی می خوای بهم بگی؟

- گفتم.

چند ثانیه ساکت نگاهم کرد و بعد گفت: باید گم و گور شم... خیلی همراهمه.

سر تکون دادم و گفتم: تصمیم با خودته.

با نگاه زیر چشمی به اطراف دور شد. یه قطره از بستنی روی دستم چکید. پاکش کردم و راه افتادم. م*س*تقیم به سمت ماشین رفتم البته نه از مسیری که اومده بودم. باید خودم رو سریع به بوتیک یلدا می رسوندم و با بابک حرف می زدم. یکی از همون محل هایی که خودش آدرسش رو داده بود.

جلوی در پاساژ پارک کردم. مغازه توی طبقه ی اول بود. به همون طرف رفتم و وقتی می خواستم وارد بشم چشمم به ویترین افتاد. نگاهم روی یه تیشرت سفید مردونه موند که لبه ی آستین ها و یقه اش طرح طوسی داشت. یه لحظه توی تن یاس تصورش کردم. حتماً بهش می اومد ولی به خودم نهیب زدم و وارد شدم.


romangram.com | @romangram_com