#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_361

به صورت خندان فروشنده نگاه کردم و بسته رو با احتیاط از کیفم بیرون آوردم. داخل یه مشمای تزیینی بود. سریع بهش دادم. توی کیف لپ تاپش گذاشت. دوباره به بیرون نگاهی انداختم. خبری نبود. به فروشنده گفتم: بستنی هم داری؟

- بستنی چی؟

- ساده، وانیلی.

- آره.

به طرف دیگه ی اتاقک رفت و به پسر گفتم: باید با من حساب کنی. سری قبل رو. این سری می مونه واسه بعد.

- حمید گفت.

دست توی جیب پشتش فرو برد و ادامه داد: اگه می خواستن آدم جدید بیارند، چرا به خودم نگفتند؟

دسته ی پول رو گرفتم و گفتم: از خودشون بپرس.

- آشنا داشتی؟

پوزخند زدم و مشغول شمردن پول شدم. یعنی این کار هم پارتی می خواست!!! درست بود. انگار همه می ترسیدند حتی یه قرون این ور اون ور بشه. پول رو توی کیفم گذاشتم و گفتم: حالا چرا انقدر مشتاق این کاری؟

- پول بی زحمت!

- پر خطر!


romangram.com | @romangram_com