#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_360

- دیگه پرواز رو یادش دادم، باید بره...

روی خیسی صورتم دست کشید و گفت: چیه؟ اونجا دلت واسه خانواده ات تنگ میشه؟

گیج نگاهش کردم و گفتم: می خوای من هم...

ابروش رو بالا انداخت و گفت: کسی اسباب بازیش رو پشت سرش جا نمیذاره!

حالت صورتش نشون می داد که داره شوخی می کنه ولی... ولی من حالم خوب نبود. چرا الان باید این حرف ها رو می زد؟ می خواست من رو با خودش ببره و من داشتم بهش خ*ی*ا*ن*ت می کردم. دلم می خواست برم و... بابا چی میشد؟ خانواده ام؟ قولم به بابک؟ من همیشه یه فراری خلافکار می موندم. پس آبروم چی می شد؟ زندگی من قرار نبود اینطوری بشه... حالم اصلاً خوب نبود. به زور جلوی گریه ام رو گرفتم و داد زدم: چی؟!!!

همینجور با گیجی نگاه می کرد. دوباره داد زدم: اسباب بازی؟!!

ازم فاصله گرفت و نشست. نباید با دلم تصمیم می گرفتم. قبلاً یه بار اینکار رو کرده بودم که زندگیم رو به باد داده بود. نباید دوباره تکرار می کردم. این آدم چی از جون من می خواست؟ بلند شدم و بالش کنارم رو تو صورتش کوبیدم. باز داد زدم: اسباب بازی؟!

هنوز مبهوت بود و حرکتی نمی کرد. چرا زندگی من رو به اینجا کشونده بود؟ بالش رو بلند کردم و دوباره کوبیدم. جلوی صورتش رو گرفت. چرا ازش خوشم اومده بود؟ از چیش؟ می خواست بابام رو به کشتن بده؟ بابا اگه من رو دیگه نمی دید، می مرد. نمی خواستم گریه کنم و اگر گریه نمی کردم باید یه جور دیگه خالی می شدم. کارم رو با حرص چند بار تکرار کردم تا بالاخره بالش رو از دستم کشید و پرت کرد. به چشم های هم زل زدیم. من نفس نفس می زدم و از شدت عصبانیت دست هام می لرزید. بازوم رو به طرف خودش کشید و من بدون اعتراض توی ب*غ*لش رفتم. هنوز نفس نفس می زدم. گفت: از اینجا می برمت... می برمت بیرون... قول میدم. فقط بذار این کار آخر تموم بشه...

کتاب توی دستم رو ورق زدم و دوباره به مسیر ورودی پارک نگاه کردم. خبری از کسی که من منتظرش بودم نبود. نمی دونستم چرا این وقت عصر رو انتخاب کرده بود که پارک شلوغ و پر رفت و آمد بود. دوباره سرم رو با کتاب گرم کردم. درباره ی تاریخ ایران باستان نوشته شده بود. جالب اما تا حدی اغراق آمیز. کتاب رو توی داشبورد پژویی که زیر پام بود پیدا کرده بودم.

دوباره نگاهی به اطراف انداختم. پسری که مدتی پیش با حمید توی پارک دیگه ای دیده بودم، از ورودی داخل اومد. کتاب رو بستم و منتظر موندم که به سمتم بیاد. با وجود اون کامیون که پروژه ی بزرگشون محسوب می شد، نمی خواستند کارهای عادی و خرده زیر رو عقب بندازند. به مردم نگاه کردم. همه سرشون به کار خودشون بود ولی پسر به طرف من نیومد. فقط نگاه هشیارکننده ای انداخت و مسیرش رو به سمت بوفه ی تنقلات فروشی کنار دریاچه ادامه داد.

ابروم خود به خود بالا رفت. کتاب رو توی کیفم برگردوندم و بعد از چند دقیقه با نگاهی به آروم بودن اوضاع اطراف، به سمت بوفه رفتم. داخلش فقط فروشنده و همون پسر بودند که مثل قبل کیف لپ تاپش رو انداخته بود. جلوتر رفتم و دختربچه ای از کنارم رد شد و چیپس خواست. منتظر شدم که کار خریدش تموم بشه. پسر هم بی خیال آدامس می جوید! وقتی دختربچه رفت، گفتم: وقتی می اومدید یه چیزی از کیفتون افتاد!

- بده بابا، این خودیه.


romangram.com | @romangram_com