#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_359
من هم داد زدم: هر کار گفتی کردم، دیگه چکار کنم؟!
مچ دستم رو گرفت و فشار داد. عصبانی شدم و گفتم: می خوای دوباره بشکنیش؟
با لحن جدی گفت: دوست نداری عادت کنی، نه؟
دستم رو ول کرد و بسته ی سیگار رو هم روی زمین پرت کرد. دست زیر تیشرت مشکیش برد و با یه حرکت از تنش بیرون آورد و انداخت. باز عصبانی گفت: دوست نداری. نه؟
هولم داد که روی عرض تخت افتادم. مثلاً می خواست قدرتش رو ثابت کنه؟ اینطوری می خواست من رو به خودش عادت!! بده؟ هیچ واکنشی نشون ندادم. حتی سعی نکردم بلند بشم. نزدیک من اومد و خم شد. دست به دکمه های پیراهن طرح مردونه ام برد. باز هم واکنشی نشون ندادم. فقط نگاهش کردم. دو تا رو باز کرد. مثلاً می خواست خشونت نشون بده؟ من که می دونستم وقتی با منه چقدر نرم میشه! دستش روی دکمه ها متوقف شد و در حالیکه نفس نفس می زد به چشم هام خیره شد. هنوز آروم بودم و برای مانع شدن، حتی دستم رو تکون نداده بودم. بالاخره دست هاش رو برداشت و دو طرفم ستون کرد. نگاهش غمگین شد و بهم خیره موند. بعد پایین تر اومد. صورتش رو توی گردنم فرو برد و بین موهام بو کشید. می دونستم خودش رو لوس کرده ولی چه انتظاری داشت؟ همین الان عکس های خانواده ام رو پاره پاره کرده بود! روی همین تخت.
انگار قصد جدا شدن نداشت. مگه قرار نبود دیگه اتفاقی بینمون نیفته؟ مگه قرار نبود من آدم بشم؟ بالاخره دست هام رو دور شونه هاش حلقه کردم. این رفتار هاش زمین تا آسمون با رفتاری که جلوی بقیه داشت فرق می کرد. با ناله گفت: منتظرم اوضاع آروم بشه.
- ...
- تو تهران چیزی ندارم. همه چیزم اون سر دنیاست.
فکر می کرد می تونه از این جریان فرار کنه. خبر نداشت که من باید تا چند ساعت دیگه، یه چیزی به بابک می گفتم که ارزش تا بوتیک کشوندنش رو داشته باشه. چی باید می گفتم؟ اشک توی چشم هام جمع شد. می خواست کجا بره؟ اون سر دنیا کجا بود؟ پس من چی؟ اشک هام از گوشه ی چشمم چکید و سرخورد رو شقیقه ام. سرش رو از کنار گوشم بلند کرد و با گیجی نگاهم کرد. گفت: وفا! چیه؟
- بقیه هم تصمیمت رو می دونند؟
- نه.
- شاهین...
romangram.com | @romangram_com