#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_358

«عادت» رو با لحن تند و کنایه آمیزی گفت. خواستم عکس ها رو بگیرم که عقب کشید و از وسط پاره کرد. با دهن باز نگاهش کردم اما سعی نکردم جلوش رو بگیرم. درست نشست و با حرصی که من تا به حال توی رفتارش ندیده بودم، عکس ها رو تکه تکه کرد و در نهایت گفت: باید زودتر این کار رو می کردم. لپ تاپت رو هم حق نداری باز کنی!

- الان مشکل حل شد؟ با پاره کردن؟!

- فکرشون رو از سرت بیرون کن.

- بیرون کردم.

- قراره اینجا بمونی... ما کارمون همینه که هست!

از تخت بلند شد و در حال قدم زدن که معمولاً آرومش می کرد، داد زد: نافمون رو با همین بریدند!

از جمله ی آخرش تعجب کردم. اولین باری بود که با لحن و صدای معترضانه از کارش حرف می زد. به نظر می رسید که مخاطبش، خودش باشه تا من. می دونستم که اگر بخواد با من حرف بزنه یه دنیا حرف داره و خودش هم از هدر دادن عمرش توی این استرس و تنهایی گلایه داره.

بین خرت و پرت های اتاق دنبال چیزی می گشت. گفتم: از کی اینطوری زندگی می کنی؟

- از وقتی به دنیا اومدم!!

- یاسر!... عزیزم... دست بردار از این وضعیت.

بسته ی سیگار رو از زیر لباسش روی کاناپه، پیدا کرده بود. داد زد: نمیشه، نمی فهمی؟ من اون آدمی که تو فکر می کنی نیستم. همینم. قرار هم نیست عوض بشم. حالیت شد؟

از صدای داد و بیدادش جا خوردم. تو دو سه روز گذشته خیلی آروم بود و فقط دور و بر من می پلکید. جلوتر اومد. تو صورت من خم شد و دوباره داد زد: چرا شرایط رو قبول نمی کنی؟


romangram.com | @romangram_com