#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_357

با ابروی بالا رفته نگاهم کرد. بعد نزدیک تر شد و خودش رو روی تخت ولو کرد. نه. امروز نه. امروز که می خواستم با بابک حرف بزنم دیگه نباید اتفاقی بینمون می افتاد. خواستم بلند بشم. بازوم رو نگه داشت و گفت: چیه؟

- چی چیه؟

جوری نگاه کرد که اصلاً احتیاجی به سوال پرسیدن نبود. جواب دادم: ما همه اش با همیم!

- خب؟

- تو یه اتاق... یه تخت...

- مشکلش چیه؟

- داریم به هم...

م*س*تقیم به چشم هام زل زد. منتظر ادامه ی جمله بود ولی من نمی تونستم حرفی بزنم. یه بار از احساسم گفته بودم و نتیجه اش رو دیده بودم، هر چند که اینبار حسم در مورد اون هم صدق می کرد. بازوم رو کمی فشار داد که حرفم رو کامل کنم. به طرف دیگه ای نگاه کردم. گفت: داریم چی؟

- داریم... عادت می کنیم!

هر دو می دونستیم که منظور اصلی من چی بود. بازوم رو ول کرد. دستش رو زیر بالش برد و عکس ها رو بیرون آورد. با تعجب و ناراحتی نگاهش کردم. خیال می کردم که متوجه نشده. عکس ها رو جلوی صورتم تکون داد و گفت: فکر نکنم!

- ...

- تو فقط به این ها عادت! می کنی.


romangram.com | @romangram_com