#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_355
- تا آخرین لحظه دنبال نفت می گشت که انگشت هاش رو پاک کنه!
خنده ی کوتاهی کرد و گفت: شاهینه دیگه.
کارمند دست داد و به طرف چند تا پله ی کوتاهی رفت که به در ورودی سالن شرکت ختم می شد. من هیچوقت داخلش رو ندیده بودم. شاهین نگاهی به پنجره ی ما کرد، دستش رو به نشونه ی خدافظی بلند کرد و به طرف در حیاط رفت. کامیون هنوز بیرون در پارک کرده بود. یه سمت یاس چرخیدم و گفتم: من رو برای چی آوردی؟!
- هیچ کس پایین نبود.
- من از تاریکی می ترسم، نه از تنهایی!
- دفعه ی بعد یادم می مونه.
به چشم هاش نگاه کردم و یاد کار نیمه تمومون روی تخت افتادم. عجب اوضاعی شده بود. نگاهم روی لب هاش سر خورد. خیلی ناگهانی عقب رفت. لعنتی هنوز یه ب*و*سه هم نداده بود. شاید فکر می کرد به لب هام برق وصل کردم!!! گوشه ای نشست و پاهاش رو دراز کرد و روی هم انداخت. گفتم: نمیریم؟
- مگه دلت پنجره نمی خواست؟
چرا حالا که باید بابک رو در جریان میذاشتم انقدر به فکرم افتاده بود؟! به خاطر من برخلاف نظر گروهش، حاتم رو آزاد کرده بود. مطمئن بودم هر کار دیگه ای هم ازش بخوام، برام انجام میده. کنارش نشستم و گفتم: بقیه کجان؟
- پی زندگیشون.
- اگر من اینجا نبودم، می خواستی بری پایین یه گوشه بشینی تا شاهین برگرده؟
- ...
romangram.com | @romangram_com