#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_354

- نه.

- بیشتر سودش مال همون کارخونه ست، نه؟

- آره.

- پس این همه زحمت واسه چیه؟

- پول.

- بعدش چی؟ تا حالا از خودت پرسیدی؟ از همون پدر عزیزت که تو رو هول داد تو این کار؟

سریع سرش رو به سمتم چرخوند. زیاده روی کرده بودم. لحنم خیلی نصیحتی بود. گفتم: یعنی...

- کارخونه مال اونه.

جا خوردم... بعد سرم رو با تاسف تکون دادم و حرفی نزدم. مدتی گذشت. باز من سکوت رو شکستم: با حاتم چکار کردی؟

- فرستادمش یه دهکوره ای که دیگه حرف از م*س*تقل کار کردن نزنه!

حاتم رو توی یه ده تصور کردم، بدون ارتباط با مردم، با لباس های محلی، بی آرایش... ناخودآگاه لبخند روی صورتم نشست. وقتی کار بارگیری تموم شد و دوباره فضا پر از سکوت و امنیت شد، از اتاق بیرون زدم و سراغ پنجره رفتم. شاهین با کسی از کارمندها توی حیاط صحبت می کرد. یاس پشتم ایستاد. عکسش رو گوشه ی شیشه دیدم و گفتم: داره میره؟

- آره.


romangram.com | @romangram_com